اين روزها صداهاي ناهنجار و بوي تند باروت در هر قدم از شهر، كنار ماست. صداها و بوهايي كه نه به اين شكل ،در سالهاي نه چندان دور يكي از بهترين شبها و روزهاي حسي ما بود. ديروز به اتفاق يكي از دوستانم در ميدان هفت‌تير قدم مي‌زديم. بوي چهارشنبه‌سوري براي هيچ‌كدام از ما آشنا نبود. ديگر آن لذت و آرامش سالهاي دور را نداشت. صداهاي بلند و انفجارهاي مهيب بيشتر شبيه اغتشاش و شلوغي بود نه جشن و سرور براي چهارشنبه سوري. به همين دليل مهراد قوام  _ دوستي كه با من بود _  گلايه‌ها و حرفهايش را اينگونه نوشت. اين گزارش نوستالژيك به قدري زيبا بود كه چاره‌اي جز استفاده از آن در وبلاگ نداشتم.
چهارشنبه سوري‌هايي كه ديگر سروري ندارند

مي‌توان از چهارشنبه سوري نوشت و نگران صداهاي رعب‌آور نبود. مي‌توان در گوشه‌اي دنج نشست و گوش به زنگ صداي قاشق بر كاسه ماند. مي‌توان به ياد تمام فالگوشهايي كه از عروسي و جشن و سرور حكايت مي‌كردند، خوشدل و سردماغ خود را براي رسيدن بهار آماده كرد.

اما ديگر نامش شادي و شعف نمي‌آورد. از شنيدن كلمه "چهارشنبه‌سوري"تن مادران مي‌لرزد و پدران نگران از صداهاي گوش‌خراش، گوشه لب مي‌گزند . اين يعني اينكه چهارشنبه‌سوري هم تابع مقتضيات زمان شده و منحني‌اش مدام كش مي‌آيد و قوس بيشتري پيدا مي‌كند، تا امروز كه ديگر هيچ شباهتي با اصل خودش ندارد.

روزي روزگاري صداي ساز و دهل صدا در صدا مي‌انداخت و مردم شادمان و خندان در كوچه و پس‌كوچه احوال يكديگر را مي‌پرسيدند. همه در فكر رفع ناراحتي همسايه‌ها بودند تا شب‌عيدي كسي گرفتار دواخانه و ندامتخانه نباشد.

 البته اين روزها نيز جشنهايي برگزار مي‌شود،ولي كسي در كوچه و خيابان شادمان نيست. اغلب گوش ‌به زنگ راه مي‌روند. آماده شنيدن صداي ترقه‌هاي موشكي و كپسولي هستند تا فشار عصبي كمتري به قلب و عروقشان وارد شود.

برفهاي «طهران» روزهاي رفته سالهاي پيش، هنوز در پياده‌روها بود كه بوي چهارشنبه‌سوري و صداي شكستن چوب در كوچه‌ها چو مي‌انداخت. هيزم خشك‌شده را همراه گله‌هاي بوته طناب‌پيچ كرده و مي‌آوردند و در گوشه‌اي از حياط مي‌گذاشتند. بالآخره روز موعود فرا مي‌رسيد.

سبزي‌پلو و ماهي خوراك اين شب بود. بوي تند ماهي‌دودي كوچه‌ها را پر مي‌كرد. از كنار هر پنجره‌اي بوي ماهي شامه را قلقلك مي‌داد. آنهايي كه نتوانسته بودند،شب‌عيدي،پولي دست و پا كنند، هم خودشان را مهمان يك وعده سبزي‌پلو مي‌كردند.

 مردم محله‌هاي حاشيه‌اي مثل محله‌هاي دروازه دولاب و چند دهه بعد تير دوقلو ،چهارشنبه‌سوري با سبزي‌پلو و كوكوي سبزي سفره‌شان را سبز مي‌آراستند. براي رسيدن به يك چهارشنبه‌سوري اصيل طهراني،بايد از لاي خاطرات چند كوچه و محله قديمي و آخر سر چند كتاب، گذشت.

آخرين فرصتهاي سال كهنه.

آخرين مهلت خانه‌تكاني تا ظهر روز چهارشنبه‌سوري بود. تا خورشيد خودش را وسط آسمان برساند و موذنها از گلدسته مساجد محل، نداي الصلوه را سر دهند، كار خانه‌تكاني و شستن البسه تمام شده بود. خريدهاي عيد نيز به اتمام رسيده و شيريني و آجيل و ميوه در ظرفهاي چوبي، مسي و نقره‌اي جا خوش كرده بود.

 بودن يا نبودن برف در اين روزهاي آخر سال تغييرات زيادي روي چيدمان دكور هر خانه‌اي داشت. زمستان، طهرانيها كرسي را وسط پذيرايي مي‌گذاشتند. از در كه وارد مي‌شدند، ارسيها را از پا مي‌كندند و آرام زير كرسي مي‌خزيدند. گاه براي يكديگر نقل مي‌گفتند و از مجمعه گرد روي كرسي، كشمش و توت خشك و خشكبار ديگري بر مي‌داشتند و مزه مزه مي‌كردند. گاهي شاه‌بلوطها را كنار زغال سرخ كرسي گذاشته تا گرم شود و پوستش را بشكافند. براي همين بايد ابتدا تكليف كرسي و قصه‌هاي دورش را روشن مي‌كردند.

آخرين مهلت شستنها نيز همين چهارشنبه‌سوري است. اين را مادربزرگهاي طهراني مي‌گويند. اگر قرار است فرشي شسته شود،شيشه‌اي دستمال كشيده شود و لباسي روي بند جلو آفتاب پهن شود، بايد دست جنباند و پيش از برخاستن صداي موذن تمام شده باشد.

خريد عيد تا اين روز انجام مي‌شد. جز هفت‌سين كه آخرين مرحله آمادگي سال نو بود، بقيه خريدها انجام شده بود.آجيل، لباس و كفش نو در گنجه جا خوش كرده بود تا بهار از راه برسد.

 دستمالها پر مي‌شود

از لاي در و ديوار خانه‌ها بوي شيريني خانگي لايه مي‌كشيد. برخي خودشان دست ‌به كار پخت شيريني مي‌شدند تا براي شب چهارشنبه‌سوري، ظرف قاشق‌زنها را پر كنند. همه چيز براي اجراي مراسم آماده است. تنها كاري كه مردم تا رسيدن سال نو دارند، سرور و شادماني است. هيزم و بوته‌هاي خشك را ميان كوچه مي‌آورند و با شعله كبريت آن را مي‌افروزند تا بتوانند به صف بايستند و از روي آتش جست بزنند.

هر كس از روي آتش مي‌پرد، جمله‌اي را زير لب مي‌گويد:« زردي من از تو، سرخي تو از من.» بعضي‌ها اين جمله را بلندتر مي‌گفتند تا جشن گرماي بيشتري پيدا كند. كنايه از گفتن اين شعر آرزوي سرخوشي و سردماغ بودن است. مرد و زن، پير و كودك، همه و همه از روي آتش مي‌پرند. كودكان و سالخورده‌ها كه توان جست بلند را ندارند از روي آتش فروكش كرده مي‌پرند.

حكايت چهارشنبه‌سوري از اين قرار بود، كه قرنها پيش در آخرين چهارشنبه سال، در گذشتگان به زمين مي‌آمدند و روانه خانه‌هاشان مي‌شدند. از اين رو آتشهايي روشن مي‌كردند تا ميهمانان راه ورود به خانه‌شان را گم نكنند.  چهارشنبه‌سوري با همه تغييرات و تحولاتش آمد و آمد تا ما دهه پنجاهي‌ها آخرين نسل شاهد مراسم سنتي اين شب باشيم.

 امروزه اما با شنيدن نام چهارشنبه‌سوري وحشت بر اندام مردم مي‌افتد و نسل ما آن روزهاي خاطره‌انگيز را در گردونه گردو خاك گرفته ذهن مرور مي‌كند. از لاي صداي نابهنجار ترقه و نارنجك، صداي تق آرام زرميخ لاي دو سنگ پهن يا فرو افتادن «تير دارت» را بيرون مي‌كشيم.

هنوز آتش‌بازي و قاشق‌زني و شال‌اندازي و فالگوش به فراموشي سپرده نشده بود كه جنگ آغاز شد. با آمدن جنگ، چهارشنبه‌سوري بساط روشن و گرمش را جمع و جور كرد و به صفحات تاريخ پيوست. ولي هنوز ياد چادر به سرهاي قاشق‌زن، نوستالژياي زيباي بسياري از مردم است.

چهارشنبه‌سوري به روايت مادربزرگها

هنگامي از مادربزرگها سراغ چهارشنبه‌سوريهاي طهران را مي‌گيريم با روايتها و حكايتهايشان از چند دهه پيش به افسانه‌ها و قصه‌هاي جذاب و دوست‌داشتني مي‌رسيم:« خرمن آتش را وسط كوچه پهن مي‌كردند. زنها و دخترها هم از روي آتش مي‌پريدند. معمولا آتشهايي كوچكتر در حياط خانه‌ها به پا مي‌كردند تا نيازي به خروج اهل خلوت نباشد. بعد از آن صداي كاسه قاشقها بلند مي‌شد.

 قاشق‌زنها سر مي‌رسيدند و مدام با قاشق ته كاسه مي‌كوبيدند. شيريني، آجيل، پول نقد، برنج، تكه‌اي از ماهي دودي ويژه چهارشنبه سوري متاعي بود كه در كاسه قاشق‌زنها جاي مي‌گرفت.

قاشق‌زنها نه دست بر كلون مي‌بردند و نه زنگي را فشار مي‌دادنند. تنها ارتباطشان صداي كوفتن قاشق بر كاسه بود. چادر روي سر و صورت قاشق‌زن را مي‌پوشاند و صاحبخانه به نيت گرفتن حاجتش، چيزي در ظرف مي‌گذاشت.

جعفر شهري، بنيانگذار قاشق‌زنيها را مردم محله‌هاي پايين‌شهر مي‌داند و دليلش در كتاب «طهران در قرن سيزدهم» را فقر اين مردم عنوان كرده است. ولي بعدها اين شكل رسمي جذاب به خود گرفت و مردم  زيادي اين سرگرمي را در چهارشنبه‌سوري رها نمي‌كردند.

شال‌اندازي مرحله‌اي ديگر گذر از چهارشنبه‌سوري بود. در روستاها و شهرهاي آن روزها امكان اجراي اين رسم وجود داشت. از بام خانه‌ها شال يا پارچه‌اي را داخل حياط مي‌‌انداختند.

صاحبخانه‌ها گوشه شال چيزي مي‌گذاشتند و آن را به بام يا كوچه پرت مي‌كردند. لاي برگه‌هاي خاطرات غبار گرفته مادربزرگها و پدربزرگها را كه بگرديم به آدمهايي برمي‌خوريم كه در اين شب براي خنده و شوخي، قاشق‌زنها و شال‌اندازها را زير سطل و شيلنگ آب سرد مي‌گرفتند.

برنامه‌ بعدي اين شب، فالگوش بود. مردم پشت در خانه‌ها و زير پنجره‌ها مي‌ايستادند و نيت مي‌كردند تا نمايه‌اي از سال پيش‌رو را بشنوند. از اين رو همه خوش سخن مي‌شدند و خود را ملزم مي‌كردند از بركت و نعمت و خوشي حرف بزنند.

 در هيچ شبي به اندازه چهارشنبه‌سوري صداي خنده از لاي درز پنجره و در و ديوار بيرون نمي‌ريخت. شب از نيمه مي‌گذشت و هنوز فانوسهاي روشن روي رف خانه‌ها نورافشاني مي‌كرد.

زمان گذشت. زمان گذشت و ساعت بارها نواخت. صداي توپ تحويل سال هر سال صدايي تازه داد و شكوفه‌هاي تاره از سر شاخه‌ها بيرون زد. هنوز هيمه آتش به راه بود و نسل ما دلخوش كه بزرگتر شود و از آتشي مهيب‌تر بپرد. به روز چهارشنبه‌سوري كه مي‌رسيديم تمام ذهنمان حجم آتشي بود كه شب قرار است زير پايمان ليسه بكشد و از وسط كوچه بالا بيايد.

تيرهاي "چهارپر دارت" ابزار ديگر آتش افروزي بود. گوگرد سر چوب كبريتها را داخل آن مي‌ريختيم. با ميخ گوگرد را مي‌‌فشرديم و نگاه به آسمان مي‌دوختيم تا تير چرخهايش را بخورد و با نوك ميخ بر تن آسفالت سرد بخورد و صدايي لاي همهمه جمعيت شنيده شود.

 گهگداري نيز آب مقطر آمپول شده در آتش مي‌تركيد  و صدايي به گوش مردم مي‌انداخت. با شروع جنگ و و رعايت موارد ايمني، آتش‌بازي قطع شد. ديگر نه جعبه‌ها سوزاننده مي‌شد و نه هيزم و بوته. هواپيماها مي‌آمدند و نبايد نوري به چشمشان مي‌آمد. از همان روزها نور از چهارشنبه‌سوري حذف شد و پس از سالها آرام‌ آرام، صدا جايگزين نور شد.

همين 10-12 سال پيش بود كه مواد محترقه وارد كشور شد و نخستين قربانيانش را روي دست خانواده‌ها گذاشت تا شب عيدي گرفتار داروخانه و خداي نكرده غسالخانه شوند.

روزگاري كه چهارشنبه‌سوري‌هاي دوست‌داشتني برگزار مي‌شد زياد دور نيست. ولي طي اين سالها چنان صداهاي جديد وارد كوچه و خيابان شد و از خود رد سياهي بر ديوار ساختمانها گذاشته كه ديگر كسي منتظر رسيدن چهارشنبه‌سوري نيست.

آخرين سه‌شنبه هر سال كه شب چهارشنبه بود، چهارشنبه‌سوري به مفهوم جشن چهارشنبه در نقاط مختلف ايران برگزار مي‌شود. هر شهر و روستايي در ايران شاهد اجراي مراسم چهارشنبه‌سوري است.

 گرچه ديگر آن جذابيت و گرما و شيريني و آجيل بين مردم وجود ندارد. گرچه ديگر همهمه‌ها كوچه را پر نمي‌كند، ولي با همه اين اوصاف هنوز چهارشنبه‌سوري وجود دارد.