بی تعارف باید اقرار کرد، تمام زندگی بشر پرسش است. پرسش هایی گاه بنیادین و  گاه بی اساس. اما نمی توان از این حقیقت فرار کرد که در برابر هیچیک از پدیده های هستی حرفی برای گفتن نداریم. این تمام حقیقت است. هر چند اشرف باشیم و سرتر از همه . که همین اشرفیت ما را در مجالی قرار داده که اگر حفظ ظاهر را کنار بگذاریم در پایین ترین مرحله از درک هستی قرار داریم...... واقعن چه کسی جرات می کند خلاف  این را بگوید.

هنوز زمان زیادی از روزهای خاکستری عمرم نگذشته که نمودار زندگی  من، جهتش را عوض کرد و امروز رو به بالاست . هرچند سرعتی متوسط دارد اما همین که  صعودی است، یعنی رنگ زندگیمان در حال تغییر است. حالا این را به حساب آمدن بهار بگذارم یا رفتن زمستان. به حساب خرگوش یا دلسوزی هستی. کدام یک؟ دست کدام را ببوسم که مرا از آن هجمه تاریک و وحشتناک نجات داد. این سوال هرچند اساسی است اما همه گزینه هایش منتهی از یک چیز است. حکمت خداوند. حکمتی که همراه با تغییر بینش و نگاه من به زندگی برایم هجا شد تا ذره به ذره آن را بتوانم ببینم. پرسشی که هستی من، بهار من در تثبیتش نقش مدادی پررنگ داشت که میان انگشتانم چرخید و چرخید تا این پیام حیات در دفترم نقش ببندد.

حوالی 33 بهار از عمرم می گذرد. هزار بار بالا و پایین شدم در این عمر. از عشق های کودکانه تا مرگ مادر و غرور  برادرانه، برای پدربودن یا که مادر شدن  برای خواهر کوچکترم که 5 سال بیشتر نداشت؛ بگیر تا کنجکاوی های نوجوانی و استقلال طلبی های جوانی و تجربه خام عشق در آغاز میانسالی. همه و همه حوادثی را برایم رقم زد که گاه بسیار سنگین تر از توان تحمل شانه های آن روزم بود.

امروز نیم نگاه من به دیروزهای تلخ است و شیرین، نیم نگاهم به فرداهای مبهم. اما این ابهام دیگر ترس ندارد که هیچ، به نظر می رسد بلوغی در من حادث کرده که می تواند یاریم کند تا آن را به ایهام و پرسش و پاسخ بدل کنم. امروز من اینجایم. با همه زخم های فراز و فرودها. با کارنامه ای نه چندان درخشان از نظر خودم که می تواند وظیفه مرا نسبت به پیرامون فردا بسیار سنگین تر کند.

هستی من پرسشی است که در حوالی عشق، وارستگی، فنا و دست آخر یکی شدن می گردد و امروز آگاهم از این که هر چه باشد خیر است که این هستی جز به خیر نبوده و نخواهد بود..... سخت است باور این مفهوم از من؟ نه!! هر کسی در زندگیش یکبار از آن نقطه عطفی که برایش زاده شده می گذرد. من هم گذشتم و این گذشت هر چه نداشت، تلنگری عظیم داشت که همه وجودم را به تسخیر فرمان عظیم بندگی در آورد.

بهار 90 بی شک در نمودار حیات من یکی از اوج هایی است که رسامان زندگی می کشند، اما برای من نقطه آغاز است. آغاز حیاتی پرسشگرانه که تلاش مِی کنم پرسش هایم بتواند پلی باشد برای پیمایش وظیفه عقلی و احساس عاطفی من. اینجا که من ایستاده ام زندگی جور دیگری دیده می شود. جوری که هرگز ندیده بودم . دروغ اگر نباشد، همیشه حسی نسبت به چیزی عجیب در من وجود داشت که باعث تفاوت دیدگاه با نزدیکترین های زندگی ام می شد. این همان حس است. همان حس عجیب بودن در حیاتی که همه سویش هدف است و حکمت. گذرگاه های دیروز اگر نبود من اینجا را نمی دیدم. مسیر دشواری که سالهای قبل شکل زندگی را برایم آنقدر تیره و تار کرده بود امروز از دشتی فراخ و دامنه ای گلگون گذر می کند که حالا حالاها باید رفت. افقی در کار نیست.

زندگی من رو به بی زمانی است و این آغاز پرسش هایی مردی است که سکوت هایش به انزوا تعبیر می شد و شورهایش به دیوانگی. امروز اما زندگی جور دیگری است و این راه از اینجا که من می بینم آنقدر طولانی است که تردیدی ندارم قالب انسانی من توانی برای تمام کردنش ندارد و این چه خوش پیغامی است از وادی عشق که باقی عمرم در این بخش از هستی میان هلهله ای از هیاهوی روشنگری و پرسشگری است. خوشا به حال من.....