+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 17:47 توسط راوی
|
سلام این همه بی قراری ندارد نرنجاندن دوست، كاري ندارد
من یک روزنامه نگارم. قرار بر سادگیمان بود اما آنقدر بی تاب دروغمان کردند که هم قلم از دست افتاد هم شرم از روی. هزار بهانه ردیف، هزار دروغ گفته و هزار روز به قفس فرستاده شد تا نه من بدانم برای چه هستم نه تو بپرسی چرا نیستی. اما امروز با همه دردها و زخم ها آنقدر ناصور و کرخت دروغ ها گشته ام که دیگر مجال توقف نیست. من ایستاده ام با قد و قامتی بلندتر ،باشد که زیر پایم تلی از گوشت و پوست زخمی و خونین لحظه هایم ، کافی است تو سرفرازیم را ببینی زخم ها برای من است. من روزنامه نگارم. راوی لحظه هایی که به نیرنگ از کف داده ایم و امروز نه تو توان دلسوزی به این اشتباه داری نه من روی شرمساری. پس با هر چه توان است قلم در دست می گیرم و تنها شاهد طنازیش می شوم که می دانم چه سرزمین ها را فتح می کند این مداد کوچک من.