شیرها، ببرها، انسان ها کدام بیشتر مستحق مرگند؟

 


  


 گفتا خبر این است افسوس افسوس

در خبرها دیدم انتقال توله ببرهای روسی باز هم به دلایلی به تعویق افتاده، در جستجوی چرایی و چگونگی این خبر بودم که خبر مربوط به کشته شدن بیش از نیمی به روایتی و تمام شیرهای باغ وحش تهران به دلیل بیماری به روایت دیگر و جنگ و جدالهای همیشگی مسئولان به تبع آن نگران ترم کرد. نگران از عمق شدید فاجعه در مدیریت و پیشرفت برق آسای این عمق با تمام توان. دستم به قلم نرفت تا چیزی بنویسم که نوشته استاد کرمی خود هویدای این ماجراست. مهم این است دانسته شود مهم این نیست که بگوید.... در جدال بین طبیعت ایران و انسانهایی که خود را مالک بلامنازع آن می دانند معلوم نیست چه خسارتها و تاوانهایی باید داده شود تا زنگ خطر به صدا درآید. زنگی که نه گوش طبیعت که گوش مسئولان آن را به وحشت اندازد.

یادداشت استاد ناصر کرمی در مورد مرگ ناگوار شیرها در باغ وحش تهران

تعویق دوباره زمان انتقال ببرهای سیبری به ایران

چمدان لباس یا غرور و عزت و احترام

بچه که بودم به دلیل دیدن زندگی های سنتی و مردسالارانه و صدالبته مکر و نیرنگهای زنانه برای مقابله با این شیوه زندگی تعاریفی برای خودم برگزیدم که تا چندی پیش فکر می کردم درست و قابل اعتمادند. هزار دلیل درست و نادرست دست به دست هم داد تا چزخه زندگی به صدا افتاد و جیرجیر اعصاب خوردکنش شد سرطان زندگی ما. گفتم شاید این همه اعتماد من به شیوه خودم که آن روزها همه آرزوهایش را می کردند باعث شده نتوانم آنگونه که سزاوارمان است روزها را به هم گره بزنیم. تمام تلاشم این بود که با حفظ اعتماد و نقش محکم عشق جنگهای تن به تن و نامنصفانه را با کمترین خسارتی به پایان ببریم. این فضا شروع شده نشده، دوباره جریان به ابتدای ماجرا بازگشت و باز هم سوال بی جواب من که آیا راه و رسم من اشتباه است یا امروز نمی توان این شیوه را در پیش گرفت شد خوره جان. اگر مشکل فقط امروز و فردا و پس فردا باشد تحملش مِ کنم چون همیشه تن و بدنمان را می کوفتیم تا در حین شنا کردن برخلاف جریان عام زندگی خستگی از پای درنیاورد این رنجور تن کم مایه را.اما اگر این شیوه تنها به خاطر مثل دیروزها نبودن در جان و روح من ریشه دوانده باشد چه؟ آنوقت حق با کسی است که امروز مرا ترک کرده تا بگوید عشق و نان یعنی گرسنگی و اینجورها که بویش مِ آید این گرسنگی تنها آدم را به قبرستان می فرستد. هر چند کمی تسلیم شده بودم و قرار شد، مثل دیگران باشم و همه تمرکزمان در زندگی را تقدیم تهیه اسباب و لوازم آسایش کنیم. اما هنوز شروع نکرده بودیم که دوباره محکوم شدم و دوباره تنها.

نمی دانم چه کسی این حرف را برای نخستی بار از ذهن و جان من استخراج کرد که عاشق یعنی گرسنه. من هرگز چنین نظری نداشتم و نخواهم داشت. با اینکه می دانم دلیل چنین عبارتی چیست اما ترجیح می دهم عشقم کمی کم حرارت تر باشد اما مطمئن و آرامبخش اما مجال چنین تغییر بزرگی به من داده نشد.

من اگر با رنج و اندوهی بزرگ شدم که امروز به خاطر نبودنشان این رنج هایی از شکل دیگر را متحمل می شوم گناهکار نیستم اما اگر نتوانم ادعایم را که دوست داشتن تو و انجام همه تلاشم بر آرامش توستبه اثبات برسانم گناهکارم. این وسط می ماند اعتقادات یک انسان که سخت و بی رحمانه نشان دادی مفت هم نمی ارزد. برای همین امیدوارم اشتباه نکرده باشی چون اگر اشتباه کرده باشی من دیگر توانی برای رنج کشیدن و حمل عذاب وجدان ندارم. اگر بی من آنچه داری آسایش و آرامش است من حرفی ندارم.

حداقل یک بار هم که شده چنان خواهم بود که بدانی تمام حرفهایم برای مهم تر بودن نظر و حس و حال تو درست بود. همیشه درست بود. نامش را هر چه می گذاری فرقی ندارد اما این به معنای تسلیم شدن نیست. شاید دوست داشته باشی دنبالت بیام، عذرخواهی کنم، دستت را ببوسم و تو با با هر حسی که داری دستم را پس بزنی که نه: به همین سادگی ها نمی شود بخشید و من نمی دانم چرا نمی توانم آن لحظه بپرسم چرا قرار است بخشنده تو باشی و گناهکار من. این بار برخلاف هر داستان مشابهی، خود را سزاوار آرامش می بینم چون فقط تو می دانی امروز چه ها می توانست باشد و نیست و بر عکس آن.

 این کشتی قرار بود در ساحلی آرام لنگر اندازد. من اگر قرار باشد همه زندگی ام رادر این راه تقدیم کنم خواهم کرد تا این کشتی که نمی دانم اصلن چرا روی دریایی چنین متللاطم بالا و پایین می رود به ساحل ارامش برسانم. اما دیگر قراری بین ما نخواهد بود. چون ظاهرا فقط به همین شرط این فضا ارام می گیرد.

انگار نشد که میان جهانی چنین پراشوب سبدی از گلهای آرام تقدیمت کنم.ببخش اما فکر نکن از ضعف، اندوه یا شکست کنار می کشم، چون اگر حق با تو باشد و آرامش تو جایی دورتر از من در انتظارت باشد من حق ندارم آنرا از بین ببرم.

یکی از چیزهایی که در کودکی فکر می کردم اگر اتفاق بیفتد دیگر زندگی مرد و زن معنایی ندارد ترک کردن خانه بود. چیزی که هنوز هم درست است. چمدانی که آخرین تصویر تو قبل از بسته شدن در است تنها لباس ها را نمی برد، غرور و عشق و ناز و نیاز و هرچه عزت و احترام می توان یافت را با خود می برد و من از از دیدن این تصویر بسیار وحشت زده ام.. آنقدر که به سختی و رنج سکوت می کنم که خدایا نکند دلی را شکسته باشم و ندانم...