من خیلی ها را می شناسم، پس مهم نیست اگر خیلی ها مرا نشناسند. راوی پرشور چند دیروز قبل ترها و گوشه نشین شوک زده همین دیروزها.... مهم نیست که زمان زیادی از آخرین حضور سبز حرفهای من نمی گذرد ،من این زندگی را به طول نسجیده ام که این بار هم چنین کنم. به ماه که بنگری کمتر از ۱۵ است غیبتم به من که بنگری سالهاست حال و حوصله از کف داده ام . امروز را باور کن اگر به معجزه ایمان داری که من هنوز چند سال دیگر می بایست در مرگ باشم و شاید از چهل که گذشت نوبت بیداریم برسد.
باورتان نمی شود حجم سنگین خستگی در کاسه کوچک صبوری چقدر معادله های ناهمگون می سازد. اینجا معنای زندگی را گرفته اند و ما تردید بودن و نبودن را از یکدیگر می دزدیم. اوضاع این حوالی چقدر بد آشفته است که من ، تو و هر که می شناختم به صبوری و مهر دیگر ردپایی از خود به جای نمی گذارند.
این معجزه بودن است میان هجمه آتشی که قرار است نقاب سیاوش از چهره ابراهیم بیافکند و اصلن مهم نیست از تو به عنوان خاری، خسی یا که حتا شرری استفاده کنند تا گر بگیرد آتش این کین و دشمنی به ظاهر طاهر.
این آخرین حضور من است و آخرین جرعه های با هم بودنم. اگرم توان ایستادن باشد خواهیم بود و گرنه عقد بین من و قلم خودبخود فسخ است به هزار دلیل .
من راوی لحظه های بودن این سرزمین بودم. روزنامه نگاری عاشق کلمه و مهم تر از آن عاشق سوگندی که خدا به آن حورد. من روزنامه نگار بودم اما حکایت زشتی است چرایی بودن و نبودنمان. با این حال برای آخرین بار از میان همه این خستگی ها برمی خیزم تا اگر هیچ کاغذ سفیدی را برایم به غنیمت نمی گذارند اینجا را پلی کنم میان آنچه می بینم و آنچه می بینید.
مهم نیست نامشان را ببرم یا نه خودشان بهتر از هر کس دیگر می دانند جرقه کوچکی هم به خرمن داناییشان بیفتد چه لذتها که نمی بریم از این سودایی و سحر شگفت انگیز قلم. من راویم هر چند خسته و اندوهگین اما تمام آنچه را که می بایست از خداوند به ارث می بردم به یکجا به سهم خواهی نشستم تا اگرم قرار است صدایم گوشی را بنوازد، بنوازد و گوشی را بهراسد بهراسد.من امروز اینجا نشسته ام بر فراز همه رخم هایی که به حق و ناحق به تنم روا داشتند تا خرمنی سازم از این گوشت و پوست و خون، تا ببیندم که هنوز اینجایم ، ایستاده هر چند با زانوانی کم طاقت ولی از این همه رخم ناصور و نعش های مثله شده گذر کردم و خواهم کرد.
روایت زنده خواهد ماند، اگرچه حتا روزی رسد که نباشم چون حقیقت چیزی نیست که بتوان میان مشتی از هر چه که پنداری پنهانش کرد. حقیقت وجودی من و تو و آنچه که قلبمان برایش می تپد، عظیم ترین کهکشانی است که می توانی تصورش را بکنی.
من یک نویسنده ام و اگر نام این جمله را غرور می نهید خیالی نیست که سالها تواضع ،تنها زخم بر سر و صورتمان زد بی آنکه کسی این سکوت کثیف و زجرآور را بشکند. این قلم کمی خونین است نمی دانم تا کجای تنت پیش خواهد رفت اما بدر هر چه حجاب است که حقیقتی که تنم را به مسلخ عشق برد امروز در دستان من است تا بر تو جاری کنم. بر تو یی که تنها تفاوتت با من جایی است که ایستاده ای....من خواهم نوشت تا هر چه بند بر این دست و پای بود پاره شود. یا به سلامت از این گذر می گذرم یا دست و پای به یادگار این حقیقت خواهی خواهم گذاشت.تویی که دوستم می داری لبخندی بزن که امروز نه به اختیار که به وظیفه برخاسته ام که کنارت باشم کنار تنهایی و ترس های تو تا میان بازی های چشم هامان در سکوت آنها را جا بگذاریم که خانه بعدی هرگز جایی برای ترس هامان ندارد. همراه شو با من تا از زندگی بگویمت با چشم هایی که داده اند همانند چشم هایی که تو داری و سر تعظیم فرود می آورم اگر نگاهت را با من به تجربه بنشینی....
هر چه دروغ و ریا بود، بس است... امروز و فردا نوبت گفتن و شنیدن حقیقت است.