روایت ما
از بیدل می پرسند،یک بیت بی پایان می توانی بسرایی؟
بیدل می گوید:
اشارت می کند، پیری به انگشت عصا هر دم که مرگ اینجاست، یا اینجاست، یا اینجاست. . .
. . .
راوی قرار بود پیش تر از اینها روایت کند. اما بی پایانی حرفهای ناگفته آنقدر سنگین بود برای این زبان و قلم که هر چه دلتنگی ننوشتن به سراغم آمد یارای ایستادن پیش این خستگی پیدا نشد. مثل همیشه پس از روزها و ماهها مغزنوردی باز هم دست به دامان قله ادبیات شعر و زندگی «حافظ» شدم.نگاهی مبهم و پرسوال با سطرهایم همراه است. خنده ای می کند و تهوع سارتر را به یاد می آورد.تمام اشیا اتاق از نگاهم دور می شوند. دود سیگار نفسمم را به شماره می اندازد. . .
«مرگ در جایی خارج از زندگی است و جایی ندارد. پس مرگ برای من وجود ندارد. ما مرگ را از طریق مرگ دیگران می فهمیم.»«اینچنین است و جور دیگری نمی تواند باشد.»
سیگاری می گیرانم. گیر می دهد. می خندد. اینها چهارنفرند. ما پنج نفر بودیم. بیدل شناس و حافظ شناس و مورخ. عکاس هم داریم. نشسته اند و خاطرات تئاتررا شخم می زنند. می خندند. اما من تصمیم گرفته ام روایت کنم. از هر چه که دیده نمی شود؛ و حتی گفته نمی شود. روز خوبی برای آغاز است. چای خورده ایم. سیگار را گیرانده ایم و کاری نمانده است که انجام دهیم. تمام جهان همین است. «اندیشیدن.»
مطلع روایت را از تاریخ شاهد می گیرم. از کوچه های شیراز. از حافظ.
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست بنفشه زار شود تربتم چو در گذرم
بر آستان مرادت گشاده ام در چشم که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله که روز بیکسی آخر نمی روی ز سرم
غلام مردم چشمم که با سیاهدلی هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه می کند لیکن کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
زشوق در دل آن تنگنا کفن بدرم
سلام این همه بی قراری ندارد