تبليغاتX
روايت - چرا زمین را به حال خود رها کرده اید؟

چرا زمین را به حال خود رها کرده اید؟

 

زمین بی آنکه اجازه ای از ما بگیرد، به سرعت در حال چرخیدن است. آنقدر سرسام آور می چرخد که اگر حواست نباشد به یکی از مدارهای خارجی پرت می شوی، آنوقت دیگر کسی نیست که برگرداندت، حتی کسی نیست که جای خالی ات را ببیند و کمی ، فقط کمی باندازه هزارخاطره ای که با او داشته ای سلول های نیمه خاکستری مغزش را معطوف تو کند. هر چند هیچ کدام از این آرزوها این معنی را نمی دهد که ما الان در یکی از پرت ترین مدارها نباشیم.

نمی دانم راه کداممان درست است، اما می دانم چیزی سرجایش نیست وگرنه اجتماع آدم ها، حداقل آدم های کنار ما اینگونه منفجر نمی شدند. دور و برم را که نگاه می کنم، خطری عمیق وجودم را می گیرد، هر کدام از بچه ها گرفتار تسلسلی شده اند که نه می توان حدس زد از کجا آمده نه رخصتی می دهند تا کنارشان باشی و حداقل گامی اگر برنداشتی، در چرخش گیج کننده شان سهیم شوی. باور کن هر کدام از این ها می توانند زمین را با یک دست بچرخانند اما در تودرتوی جان و فکرشان، خوره ای افتاده است که نمی دانی نامش را چه بگذاری.

 

امروز دیگر کسی به فکر جنگ با خود نیست که محیط هامان همه میدان نبرد است و جنگ تن به تن، که کاش به همین کفایت می کردیم. از همین بچه ها می گویم که دنیا را به حال خود رها کرده اند و درپستوی خاطرها شان به دنبال کسی مِی گردند که روزی نشانی اشتباهی  به او داده اند، که صدایش کنند و به او بگویند« معذرت می خواهم راه را اشتباه رفته اید»

 شهرام، محمد، ایمان، داود، علی، ابراهیم، و یکی دو تای دیگر، که فکر می کنم هرکدامشان دنیایی را حریف اند. نام ها را کنار هم می گذارم. عجب اجتماعی! چه ها که نمی شود کرد. چه لذتی از این دو روز نمی توان برد و چه لحظه هایی را ماندگار این ساعات پوچ و بی ارزش کرد، چه هدیه ای که نمی توان به این مردم زنگ زده تقدیم کرد بی آنکه بدانند نام مهربان فرستنده اش چیست.

***

 دلگیر نشو که اگر میان این نام ها جای تو خالی است، یا که فکر می کنی به اشتباه نامت را نوشته ام، اعترافم را سطرها پیش بر صفحه کذایی همین مونیتور که پیش روی توست، حک کرده ام. من هنوز معتقدم تو بهترینی. اما اصرارهای بی جای تو برای پاک کردن این حس ، کار دستم نمی دهد. حداقل به این زودی ها کار دستم نمی دهد، هرچند می دانم تو برای تکرار من، زحمت هموار یادآوری روزها را نکشیدی و چیزی از من ساختی که هنوز نمی دانم من کجا و کی اینگونه شدم و بودم.

دلگیر نشو، اگر نباشی که نیستی، آنقدر در لابه لای کوچه های ذهنم قدم گذارده ای که برای سال ها می توانم بی آنکه ببینمت،دوستت بدانم.

***

نام ها را کنار هم می گذارم و این بار خاطره ها را بیدار می کنم... عجب اشتباهی!

 تنها یکی از این میان، هنوز بر زانوان خسته خویش چنان ایستاده که باکی از نبردش نیست و این را تنها من می دانم که اگر دنیا بفهمد او خسته است، چنان بر زمینش می کوبد که  هیچ کداممان یارای بلندکردنش را نداشته باشیم. تو هم به خاطره هایت بازگرد. کجای این راه، جاده ها خاکی شدند،آنقدر خاکی  که دیگر نه صدایی از هم آمد نه تصویری. حالا تو برای خودت چرخ بزن و من برای خودم، همه  برای خودشان. اگر فکر می کنی کک دنیا می گزد، عبث است. من دیگر کنار هیچ چراغ راهنمایی فریاد نمی زنم ،حتی اگر در چهارراه حافظ باشد.

کاش جاده خاکی ای که من ، تو و هردوست دیگری ، نه هر کس دیگری را از راه جمعی چنان دلنواز جداکرد، بن بست نباشد.کاش بن بست نباشد که این دنیای رهاشده آنوقت، به خاط هیچ خاطره ای رحم نمی کند.

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 19:20 |