تبليغاتX
روايت

اینجا 5 عصر است.عصری آذرماهی که صدای اذانش میان برگهای رخ پریده چنارهای خسته دربند، دلگیر است. دلگیر و اندوهبار. اندوهی عظیم و سنگین سوار بر حسی سنگین تر به نام تنهایی.

اینجا 5 عصر است. عصری زرد تراز گونه های مردی که درد عظیم سرگردانی را با سنگفرشهای نامهربان همین حوالی قسمت می کند.قسمت می کند. هی قسمت می کند، اما چیزی کم نمی شود.تنهایی تمام و کمال در هجومی همه جانبه، جنگی نابرابر به راه انداخته که حتی نسیم خشن عصرگاهی هم توان نشاندن گرد و غبارش را ندارد. به نظر می رسد همه چیز از کف رها شده و امیدی به پایان این نبرد نیست، مگر این مرد، بمیرد.البته این پایان احمقانه تر از آن است که بتوان فکری، دستی، نگاهی حتی نیم نگاهی را با این مرد مرده همراه کرد.غافلگیری عجیبی است.زخمی  کاری بدون ریختن قطره ای خون.

سرگشتگی و حیرانی چنان  پرسه می زند که هوای حوصله همه این حوالی ابری است. شاید هم تصورات چنین مردی در چنین عصری  چیزی بیش از این نمی تواند باشد که اگر بود میان این همه داستانهای ختم به خیر، قهرمان اندوهبارترین آنها نمی شد. قهرمان ناتمام ترین آنها.حکایتی که تمام آدم هایش به یکباره گم شدند و تو حتی نمی توانی صدایی،آوایی، حتی سایه ای بیابی تا چیزی بپرسی. حرفی، حدیثی، مثلن بپرسی ساعت چند؟ یا اگر باور داری این عصر، نوید شبی  وحشتناک تر است  بپرسی چه بر سرمان آمد یا اگر هنوز فکر می کنی میان توهم دلگیر تنهایی یاوه می گویی بپرسی چه بر سرمان خواهد آمد.

هی مرد! همین است. میان آنچه قسمت کردی و آنچه نصیبت شد آنقدر فاصله است که سالها می توانی  گم شوی.آنقدر گم شوی که حتی آشناترینت نتواند نشانی از تو بیابد.مرا ببخش. نمی خواهم در این اوضاع و احوال،روبرویت باشم اما این اتفاق همین حالا هم افتاده است. تو گم شده ای. فقط چون پایان داستانت معلوم نیست، هجمه ای از کلمات را کنار هم ردیف می کنی یا نمی دانم در گوش نسیم این عصر زمزمه می کنی تا شاید اتفاقی از جنسی دیگر بیفتد.شاید هم انتظار معجزه ای یا چیزی شبیه آن هنوز رمقی برایت باقی گذاشته. ببخش اما تنها خبر این ساعتها جراحت است. خرابی است. ویرانی است. ویرانی مردی که فکر می کند کس دیگری است.

اینجا 5 عصر بود و من هی هی لحظه هایم را با برگهای رخ پریده چنارهای در،بند قسمت می کردم تا شاید مرد گرفتار سنگفرش ها را بی آنکه ببیندم، ببینمش. آخ،اگر این حیرانی امان می داد شاید جسارتی پیدا می شد تا بگویم من چقدر شبیه آن مردم. مرد مرده داستان ناتمام یکی از هزاران ساعتهای 5 عصرگاهی.

کاش این تنهایی رسوایمان نکند.هر چند این یک آرزوست، اما برای تحققش تصمیم به انجام چند برنامه دارم که بیشترشان در حوزه تحقیق و پژوهش معماری، گردشگری و محیط زیست است. ساخت فیلم از درختان مقدس ایران که رایزنی های اولیه آن و توافقات ابتدایی اش به اتمام رسیده، یکی از این برنامه هاست.راستی به نظر شما مردی که بیشتر شبیه یک سایه است می تواند بار دیگر برخاسته و زندگی و زنده بودنش را به رخ بکشد؟ مردی که سایه یک شک همیشه با اوست.

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 17:20 |
 كسي منتظر نيست، اين را مي‌توان از حضور گاه و بيگاه دوستان فهميد. حضوري به خلوتي لوت از برگهاي سبز. با اين حال ركود  و كسالت گذشت و زمان اين اجازه را مي‌دهد كه دوباره بنويسم. دوباره زنده باشم و دوباره زندگي را به رخ بكشم.

هر چند كسي منتظر نيست اما من دوباره اينجايم. همين جا، كنار دستتان، پيش رويتان. مينويسم تا دوباره دوست داشتن و دوست داشته شدن به رويمان لبخند بزند. ۵ ماه گذشت از اخرين روزهاي تنهايي و دلتنگي و اين آبان، آبان ۸۷ دوباره زاده خواهم شد. بوي درد مي‌ آيد، بوي زايش.

هر چند كسي منتظر نيست اما شايد اين تولد براي خودمان مبارك باشد.

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 14:55 |

 

از ۱۷ تا ۱۷ مردادهای هر سال

وقتی بهانه بزرگداشت خبرنگار مرگ یک همکار است، باید منتظر روزهای بد و بدتر هم بود. 17 مرداد روزی است که تمام کسانی که در طول سال ما را محکوم به دروغ پراکنی و تشویش می کنند با هدیه ای، تلفنی و یا نشست دوستانه ای یادمان را گرامی می دارند. همه مهربان می شوند و زندگی بر وفق مراد می شود اما تنها 24 ساعت.

نام تو در یک آن وارد لیست تقدیر و تشکر می شود، تا بگویند چقدر برایمان ارزش قائل هستند، اما پاسخ داده یا نداده، آن روز تمام می شود و تو دوباره محروم از دست یابی به اطلاعاتی کهمی دانی جایی دور از چشم های بی طرف تو در حال قلع و قمع شدند تا ماجرایی بی آنکه سری از آن گشوده شود، به خیر و خوشی خاتمه یابد. امروز تمام می شود و تو دوباره مجبوری برای یافتن حقیقت مسیرهای سخت و دشواری را بی محابا طی کنی. امروز تمام می شود و تو باز هم مجبوری از پشت سیم تلفنی که-  یک روز در طول سال - پیام تبریکت را به تو می رساند، تهدید و تطمیع بشنوی.  رییس جمهوری که در طول سال خبرنگاران را به اجرای یک توطئه متهم می کند در این روز آنقدر مهربان می شود که ما را پیام آور عشق و عدالت معرفی کند.

قصد نداشتم در این مورد چیزی بنویسم اما گشت و گذار در وبلاگ ها که این روز تعطیل نصیبم کرد، باعث شد تا به دوستانی که از صمیم قلب تبریک گفته اند،ادای احترام کنم. اصلا هم مهم نیست که این تبریک شامل حال من هم هست یا نه. مهم این است که شغل من در نمودهایی - مانند نام های دوستانم - به احترام یاد شده است. با این حال نمی توانم تاسف و نگرانی خودم را از وضعیتی که در حال حاضر گرفتارش هستیم، پنهان کنم. دوستان من، اینکه چیزی ببینی و چیز دیگر بگویی، اینکه چیزی بپرسی و چیز دیگر بشنوی و اینکه چیزی بگویی و چیز دیگر تعبیرش کنند، وضعیتی نیست که بتوان به سادگی ان را تحمل کرد. دوستی از آرزوی خبرنگار شدن گفته بود و اینکه می توانست آن روز، روز او هم باشد، روی سخنم با اوست، اگر بشنوی من مدتهاست در آرزوی نوشتن متنی هستم که سایه سنگین سانسور خودنویسم را به ترس نیادازد، باز هم آرزو می کنی، اینگونه نوشتن را. پیش از این تو می نوشتی و ممیزی معیار تعیین می کرد، اما امروز ممیزی تو فکر توست. سایه ای سنگین که حتی هنگام فکر کردن هم تنهایت نمی گذارد.

فرصت از دست رفت و کسی به کسی نگفت، تاوان دلتنگی هایمان را از که باید بگیریم. یادم بیاندازید 17 مرداد سال بعد از کسی بپرسیم، رنج هایمان را چه کنیم. راستی کسی می تواند بگوید چرا همه راهها به جایی ختم می شود که فکر کنیم، خبرنگار خوب خبرنگار مرده است.

از وبلاگ حیدریم

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 17:46 |

در اينكه هر كسي براي موفقيت دركارش به عوامل متعدد و تاثيرگذاري نيازمند است شكي نيست، مناقشه زماني پديد مي‌آيد كه عوامل و دلايل بي‌تاثير در اين روند بيشتر از هر چيزي علاقه به ديده شدن و سنگين كردن وزنه به نام خويش داشته باشند.

اما اين جمله ها حاوي چه نكته‌اي هستند، عرض مي‌كنم.

همه شما مثل بنده، كاري را كه امروز به آن مشغول هستيد روزي آغاز كرده و با گذر زمان با استمداد از خلاقيت، تجربه، مطالعه و فرصت‌هاي موجود خود را از نقطه صفر رهانيده و به موقعيت فعلي رسانده‌ايد. در اين راه ممكن است بارها زمين خورده و دوباره برخاسته باشيد كه در اين صورت مي‌گويند، شما تجربه گراني را به دوش مي‌كشيد، برعكس ممكن است روند حركتتان گرايش نسبي اما صعودي داشته و فرودهاي كمي در مسير داشته باشيد كه در اين صورت مي‌گويند خوش‌شانس هستيد. اما حكايت من هيچ كدام از اين دو شكل نيست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 18:38 |

هفته گذشته سفري داشتم به سرزمين جان و دل. سرزمين خاك و گل. سرزميني كه بيش از تمامي خاك‌هاي اين سرزمين دوستش مي‌دارم. شايد باور نكنيد اما سيستان و بلوچستان سرزمين اسطوره‌اي من است. سرزمين قلعه‌هاي فتح شده و نشده. سرزمين مردان قيچك به دست.سرزمين مردان ساز و سوز. سرزمين كه زندگي برايت معني مي‌شود تا فراموش نكني براي زنده‌ماندن و انسان‌گونه زيستن بايد تقدس آب و خاك را به جان و دل بخري.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 14:28 |

چرا زمین را به حال خود رها کرده اید؟

 

زمین بی آنکه اجازه ای از ما بگیرد، به سرعت در حال چرخیدن است. آنقدر سرسام آور می چرخد که اگر حواست نباشد به یکی از مدارهای خارجی پرت می شوی، آنوقت دیگر کسی نیست که برگرداندت، حتی کسی نیست که جای خالی ات را ببیند و کمی ، فقط کمی باندازه هزارخاطره ای که با او داشته ای سلول های نیمه خاکستری مغزش را معطوف تو کند. هر چند هیچ کدام از این آرزوها این معنی را نمی دهد که ما الان در یکی از پرت ترین مدارها نباشیم.

نمی دانم راه کداممان درست است، اما می دانم چیزی سرجایش نیست وگرنه اجتماع آدم ها، حداقل آدم های کنار ما اینگونه منفجر نمی شدند. دور و برم را که نگاه می کنم، خطری عمیق وجودم را می گیرد، هر کدام از بچه ها گرفتار تسلسلی شده اند که نه می توان حدس زد از کجا آمده نه رخصتی می دهند تا کنارشان باشی و حداقل گامی اگر برنداشتی، در چرخش گیج کننده شان سهیم شوی. باور کن هر کدام از این ها می توانند زمین را با یک دست بچرخانند اما در تودرتوی جان و فکرشان، خوره ای افتاده است که نمی دانی نامش را چه بگذاری.

 

امروز دیگر کسی به فکر جنگ با خود نیست که محیط هامان همه میدان نبرد است و جنگ تن به تن، که کاش به همین کفایت می کردیم. از همین بچه ها می گویم که دنیا را به حال خود رها کرده اند و درپستوی خاطرها شان به دنبال کسی مِی گردند که روزی نشانی اشتباهی  به او داده اند، که صدایش کنند و به او بگویند« معذرت می خواهم راه را اشتباه رفته اید»

 شهرام، محمد، ایمان، داود، علی، ابراهیم، و یکی دو تای دیگر، که فکر می کنم هرکدامشان دنیایی را حریف اند. نام ها را کنار هم می گذارم. عجب اجتماعی! چه ها که نمی شود کرد. چه لذتی از این دو روز نمی توان برد و چه لحظه هایی را ماندگار این ساعات پوچ و بی ارزش کرد، چه هدیه ای که نمی توان به این مردم زنگ زده تقدیم کرد بی آنکه بدانند نام مهربان فرستنده اش چیست.

***

 دلگیر نشو که اگر میان این نام ها جای تو خالی است، یا که فکر می کنی به اشتباه نامت را نوشته ام، اعترافم را سطرها پیش بر صفحه کذایی همین مونیتور که پیش روی توست، حک کرده ام. من هنوز معتقدم تو بهترینی. اما اصرارهای بی جای تو برای پاک کردن این حس ، کار دستم نمی دهد. حداقل به این زودی ها کار دستم نمی دهد، هرچند می دانم تو برای تکرار من، زحمت هموار یادآوری روزها را نکشیدی و چیزی از من ساختی که هنوز نمی دانم من کجا و کی اینگونه شدم و بودم.

دلگیر نشو، اگر نباشی که نیستی، آنقدر در لابه لای کوچه های ذهنم قدم گذارده ای که برای سال ها می توانم بی آنکه ببینمت،دوستت بدانم.

***

نام ها را کنار هم می گذارم و این بار خاطره ها را بیدار می کنم... عجب اشتباهی!

 تنها یکی از این میان، هنوز بر زانوان خسته خویش چنان ایستاده که باکی از نبردش نیست و این را تنها من می دانم که اگر دنیا بفهمد او خسته است، چنان بر زمینش می کوبد که  هیچ کداممان یارای بلندکردنش را نداشته باشیم. تو هم به خاطره هایت بازگرد. کجای این راه، جاده ها خاکی شدند،آنقدر خاکی  که دیگر نه صدایی از هم آمد نه تصویری. حالا تو برای خودت چرخ بزن و من برای خودم، همه  برای خودشان. اگر فکر می کنی کک دنیا می گزد، عبث است. من دیگر کنار هیچ چراغ راهنمایی فریاد نمی زنم ،حتی اگر در چهارراه حافظ باشد.

کاش جاده خاکی ای که من ، تو و هردوست دیگری ، نه هر کس دیگری را از راه جمعی چنان دلنواز جداکرد، بن بست نباشد.کاش بن بست نباشد که این دنیای رهاشده آنوقت، به خاط هیچ خاطره ای رحم نمی کند.

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 19:20 |
هر چه مي‌خواهد دل تنگت بگو
+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 20:32 |

 

به همين سادگي تمام رازها را سر به مهر نگه داشتند تا هرگز معلوم نشود؛ اين برگ‌هاي تاريخ  چگونه رقم خورده‌اند. به همين سادگي،تمامي رازها را زير خاك فرستادند،تا يك سوال ديگر بر هزارن سوال بي‌جواب افزوده شود؛ به سادگي يك خبر. سناريوي ديكتاتور بسيار ساده‌تر از آنچه ملت‌ها فكر مي‌كردند،عاقبت بخير شد.حال هر چه قدر مي‌خواهيد بپرسيد در اين بيست و پنج‌سال چه گذشته است.هيچ مورخي نمي‌توانست به اندازه او توضيح دهد، در كردستان، در ايران، در كويت و حتي در عراق چه گذشته است. رازها با طنابي كوچك خفه شدند، تا دل‌ها بيش از اين داغ نبينند. مراسم خداحافظي ديكتاتور آنقدر ساده برگزار شد كه هيچ كس ياد بمب‌هاي شيميايي،ياد گورستان‌هاي دسته‌جمعي،ياد اعدام‌هاي شبانه و حتي ياد دختران شكم‌بريده نيفتاد. نه ياد تجاوز، نه ياد جنگ، نه ياد فاجعه.آنقدر بي‌صدا نجاتت دادندكه به اين زودي‌ها روحت از مرحمت! دشمنانت رها نخواهد شد.

قدرت يعني همين. حتي مرگت هم همه را داغدار مي‌كند، نه از اينكه چرا ديگر نفست بالا نخواهد آمد، نه از اينكه كاش بودي و نه به هزاران دليل ديگر.

استبداد يعني همين.حتي مرگت هم ديكتاتوگونه بود.صبحي از روزها كه همه در خواب بودند، طناب به گردنت مي‌افتد تا ميليون‌ها تف در دهان زجركشيدگان باقي بماند. ميليون‌ها زن و مرد شب را سحر مي‌كردند تا روزي بگويند تو را قرار است زنده زنده در آتش بسوزانند، قرار است از دروازه‌هاي بغداد آويزانت كنند تا بپوسي، قرار است در يكي از ميدان‌هاي شهر جاي يكي از مجسمه‌هايت ببندند تا مردم يكي يكي با تو تسويه كنند. آن وقت به كويتي‌ها، به كردها، به ايراني‌ها، به افغان‌ها و هر كسي كه تو داغ زندگي را بر دلشان نهاده‌اي خبر مي‌دادند تا خود را به شهر برسانند. شهري كه تو قرار بود در آن تاوان بيست‌و‌پنج‌سال زندگي سگي‌ات را آرام آرام بپردازي.

خوش‌ به حالت ديكتاور. دوستانت به دادت رسيدند تا هيچ‌كدام از اين روزها را نبيني. هر چند فكر نمي‌كنم آن سو خيالت راحت باشد. هر چه اين سو نتوانستند، زنان و مرداني كه سال‌ها پيش به زخم گلوله و پوتين و گيوتين تو جان داده‌اند، رخصتي از خدا مي‌گيرند تا مراسم جشني! برايت بگيرند. واي به حالت ديكتاتور. تمام مردگان فهميدند آنجايي. تمام مردگان. حتي قو م ثمود و يهود و لوت هم فهميدند.

 كاش مي‌توانستي از خدا فرصتي بگيري تا به كاخت بازگردي،به ميدان شهر تا سنگسارت كنند، به بغداد تا از دروازه‌ها آويزانت كنند، كاش مي‌توانستي برگردي و زير پاي كردها جان بدهي. مثل سگ.

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 19:36 |

پشت پنجره روزمرگي، چنان كز كرده‌ام كه نمي‌دانم براي به شب رسيدن  خاطرات ديروز را بكاوم يا امروز، خاطره‌اي جديد بسازم. به سراغ قلم مي‌روم. كاغذي هم هست كه ما را با هم آشتي دهد.اما حرفي براي گفتن نيست. همين. هيچ حرفي براي گفتن نيست.

همه چيز در آلبوم كودكي‌ام جايي جامانده. نه از كودكي خبري هست نه از آن. پشت به پنجره‌ام بي هيچ خاطره‌اي كه توان برخاستنم دهد.سوزي از كنار گوشم آوازخوان مي‌گذرد.من هنوز بدنبال خاطره‌ام. به پنجره فكر مي‌كنم و اينكه ديوارها براي ساختن همين پنجره‌ها بوجود آمده‌اند. اگر اينها نبودند، ديواري هم نبود. نمي‌دانم فلسفه كيست اما همين حوال دلتنگي فقط به آن فكر مي‌كنم. به خانه‌هايي بي‌ديوار كه قرار نباشد پرده را كنار بزني تا خياباني از جلو چشمت رژه برود.

اتاق تاريك مي‌شود.آخرين سيگار را هم تقديم ريه‌هاي سياه‌بختم مي‌كنم، اما هنوز از خاطره خبري نيست، كاش حداقل برف مي‌آمد. ميان آن همه سپيدي مي‌توان چيزي نوشت و تا بالا آمدن خورشيد ادعاي داشتنش را كرد.

تلفن كه زنگ مي‌خورد، سوز هنوز زير گوشم است. الو. . . الو.... مي‌شنوي.....الو..... داره برف مي‌آيد. برو كنار پنجره.الو.... الو.....

***

بندكفش‌هايم كوتاه‌تر شده است، اما چاره‌اي نيست. خاطره، جايي آن دوردست‌ها سردش شده.  

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 18:20 |

شكوه مرگ در ارگ

 

 

يادت بخير،  حسين، حسين پناهي كه گفتي و نيك گفتي:« پلكهايم را كه مي‌بندم، جهان همه تاريك مي‌شود» كاش زنده بودي و مي‌ديدي كناره اسطوره خشت و جان ايران اگر پلكهايت را باز هم نگه داري، باز هم جهان تاريك مي‌شود. سه سال است كه جهان بم تاريك شده و هيچ اميدي نيست تا به روز‌هاي غرور انگيزش باز گردد.

چه كسي باور مي‌كرد شهري كه به علت قرار گرفتن در مسير يكي از مهمترين شاهراههاي بين‌المللي عهد باستان به نام «راه ادويه» از مهمترين مناطق تجاري بين شرق و غرب بود، اينگونه خشم خاك را به جان بخرد تا نه از آن رونق خبري باشد نه از يادگارهاي آن.

پنجم دي بود همين چند روز پيش. سالمرگ 30 يا 70 هزار ايراني. فرقي هم نمي‌كند. حتي يك نفر كافي بود تا سوگوارش باشيم. پنجم دي بود. همين چند روز پيش. سالمرگ ارگ استوار بم.مردمان زيادي رفتند ؛ مردماني كه براي ديدار آنها مي‌توان كنار سنگ قبرهايشان نشست و گريست. نشست و اندوه چند ساله را بيتي شعر كرد و بر شعورشان فرستاد. بيتي شعر كرد و از حنجره استاد آواز ايران شنيد و گريست. همين چند سال پيش بود كه نگاه جهان شگفت‌زده ارگي چون بم بود، اما امروز اگر بخواهي ارگ را ببيني نه سنگي هست نه گوري. خشتهاي بي‌جان اين ارگ هنوز هم بر خاك رها شده‌اند و هنوز هم بوي مرگ مي‌دهند. بوي خاكستري مرگ قدم به قدم سرزميني را كه روزگاري آوازه مردمانش زمين كوچكي هستي را پر كرده بود، پر كرده است.

 بم را ديدم. ارگ را . مرگ را. نخلستان‌هاي سوخته را. مردماني را كه هنوز آواز مهيب ويراني، آويز گوششان بود. اگر مي‌خواهي ببيني حزن چيست،اندوه چيست و درد كدام است، غروبي كنار اين ويراني با شكوه بايست؛ حتي اگر اميدي به توان زانوانت نباشد،غمگين نشو، پشت خميده هم مي‌تواني بنگري چه بر سر اين ديار آمده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 11:47 |