تبليغاتX
روايت
 

روزي چند نفر قصد داشتند ملانصرالدين را آزار دهند. آنها به دور ملا جمع شدند تا سربه سر او بگذارند. ملا براي رهايي از دست آنها انتهاي كوچه‌اي را نشان داد و گفت در آنجا آش مي‌دهند. آن مردان با شنيدن اين حرف به سمت كوچه رفتند تا از آن آش بگيرند و بخورند. ساعتي بعد ملا از آن كوچه مي‌گذشت. ديد، صفي طولاني در اين كوچه است. پرسيد براي چه اينجا ايستاده‌ايد؟ گفتند: در اين محل آش نذر مي‌كنند. ملا به سرعت دويد و كاسه‌اي آورد و در انتهاي صف ايستاد.

هر چند اين قصه با مايه طنزش نشان از تيزهوشي راويان ادبيات ما دارد اما آنچه اتفاق افتاده كمي دردناك است. البته اين مقدار، اين روزها كه وسعت زندگي كمي بيشتر از كوچه‌هاي خشتي ديروز شده بسيار بيشتر و دردناك‌تر مي‌نمايد. به طور يقين خيلي از شماها مثل من نظاره‌گر دروغ‌هاي معاونت محترم رييس‌جمهور بوديد. دروغ‌هايي از نوع شاخدار كه خانم جوادي در گفت‌وگوي خبري شبكه دوم سيما در حضور دكتر حيدري آنها را به خورد مردم مي‌داد. تلاش‌زيادي كردم تا با برنامه تماس بگيريم اما متاسفانه نشد. چند sms زدم. حيدري هم سوالاتم را پرسيد.اما جوابي كه جوادي داد بسيار وقيحانه‌تر از چيزي بود كه تصور مي‌كردم. ايشان از محيط زيستي حرف مي‌زدند كه هيچ شباهتي به محيط پيرامون ما نداشت. منكر خطر و آسيب جاده‌هاي گلستان و لار و آزادراه تهران- شمال شدند. وضعيت تالاب‌ها را خوب عنوان كردند. Ngo ها را ياور اصلي سازمان عنوان كردند و خبر تعطيلي انجيوها و واحد مردمي سازمان را به طور كل رد كردند. آمار حيات وحش را در شرف اعلام عنوان كردند و از زحمات نيروهايي كه در سراسر كشور به جمع‌آوري اين آمار مشغول هستند تشكر كرد. آلودگي هوا و خاك را در آستانه بهتر شدن عنوان كردند و وضعيت صنايع آلاينده را متفاوت از چيزي دانستند كه همه ما مي‌دانيم. ديشب حيدري هر چه پرسيد، او يا تكذيب كرد، يا خنديد و گفت اينها شيطنت رسانه اي هستند. خبر تعطيلي كميته كاهش آلودگي هوا را دروغ سياه خواند و تخلف كارخانجات خودروسازي در حذف كاتاليست اگزوزها را عمل زشتي خواند كه در گذشته انجام مي‌شد اما در حال حاضر هيچ كارخانه‌اي!! حق ندارد برخلاف ضوابط زيست محيطي اقدام كند. دكتر جوادي ديشب هر چه دروغ و رندي در تمام عمرش بلد بود به رخ كشيد تا همه ببينند هنوز هم دروغ ناجي است. ناجي بي‌مسئوليتي و ناآگاهي در سطح مديريت و كارشناس و كارمند. خجالت‌آور است. مدير يك سازمان بر صفحه رسانه ملي ظاهر مي‌شود و به رغم تيزبيني و تيزهوشي مجري برنامه، بدون كمترين احساس شرمي، همه را به اصطلاح مي‌پيچاند. شگفت‌انگيز است، اما به خانم دكتر جوادي بگوييد رياست محترم سازمان محيط زيست، اينقدرها هم كه شما فكر مي‌كنيد برف نباريده است تا همه سرها زير آن باشد. حداقل به گزارش‌هاي كارشناسانتان استناد مي‌كرديد و از اين فرصت براي جلب حمايت مردم در حفاظت از محيط زيست بهره مي‌برديد. حداقل به مردم مي‌گفتيد ما بيشتر از شما خراب كرده‌ايم، بياييد با هم درست كنيم. حداقل مي‌گفتيد ما از تب توسعه دچار هذيان شديم، اما شما كمك كنيد تا نگذاريم زمين زندگي ما را اينگونه تاراج كنند. حداقل جرات داشتيد و مي‌گفتيد وزارت نفت، اقتصاد،راه و ترابري و ... سر ما را چنان بريده است كه حتي خونش هم توان جهيدن ندارد. خانم جوادي به گمانم آنقدر به دروغ گفته‌ايد همه چيز مرتب است كه امر بر خودتان هم مشتبه شده است. ساعت خواب. محيط زيستي كه از آن صحبت مي‌كنيد به ما هم نشان دهيد تا ما هم به داشتنش افتخار كنيم. و گرنه با ما بياييد و محيط زيست ما _ خودتان _ را ببينيد، تا روايتي جديدتر بسازيد.روايتي براي نسل بعد، كه اگر دستشان به شما برسد...

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 18:6 |
هر چه مي‌خواهد دل تنگت بگو
+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 20:32 |

تعطيلي خوب است يا بد؟

 صفحه محيط زيست روزنامه آينده ن و چند روزي است كه تعطيل شده و مسئولان اين روزنامه فعلا قصد ندارند آن را منتشر كنند. تاسف‌انگيز است، اين اتفاق در روزنامه‌اي كه داعيه روشنفكري دارد به اين زودي‌ها بيفتد، اما گمان مي‌كنم با نگاه تك  محوري كه در اين صفحه از روزنامه بيداد مي‌كرد همان بهتر كه تعطيل شود.روزنامه آينده ن و تجربه‌ جالبي در شروع يك برنامه دوستانه و هدفمند و پر از عشق و تلاش بود. البته اين بار سالي كه نكو بود از بهارش پيدا نشد.به همين ميزان وقتي قيد همكاري با دوستان را زدم چيزي جز يك آشفتگي از روزنامه نياوردم. جاي شما خالي چه‌ها برديم و چه‌ها آورديم. تقريبا گاه‌گاهي دلم مي‌خواست هرگز صفحه محيط زيست اين روزنامه منتشر نشود و يا اگر مي‌شود اينقدر تابلو به توهمات مردم دامن نزد.

 البته خرده نگيريد من از اولين روز انتشار اين روزنامه در اين صفحه حضور داشتم و به جرات مي‌توانم بگويم در 2 ماهي كه با آنها همكاري داشتم بازتاب مناسبي را براي انتشار يك صفحه در روز بدست آورديم. اما همين تك محوري و از زوايه‌اي ديگر غرور كاذبي كه گاه دامنگير دوستان نزديك هم مي‌شود حس و حالم را حسابي به هم زد. دوست داشتم اين صفحه ادامه داشته باشد. چرا كه محيط زيست ما بيچاره‌تر از آني است كه ديده ميِ‌شود. هنوز مسئولان ما نمي‌دانند كه خانه و كوچه و خيابان و دفتركار و كمي بالاتر جنگل و كوه و آب و باران و خاك چيزي نيستند جز محيط زيست. تكليف مردم كه مشخص است. تا زماني كه اولين تلقي مردم از محيط زيست به قول خودشان جك و جونور است نمي‌توان اميد داشت كه  همه چيز مرتب مي‌شود. اوضاع در اين حوزه از زندگي هم روبه راه نيست.

حقيقت اين است عرقي كه در روزنامه مي‌ريختيم تا سردبير و مدير مسئول را براي انتشار يك گزارش متقاعد كنيم بيشتر از رنجي بود كه براي مقابله با دشمنان اين حوزه متحمل مي‌شديم. حال تو خود بخوان حديث مجمل...

تبصره 1 – اينقدرها هم كه گفتم بي‌رحم نيستم اما معتقدم يا كار نبايد انجام شود يا درست انجام شود. كار نصف و نيمه به بهانه اينكه لنگه كفش هم در بيابان نعمتي است دردي را دوا نمي‌كند.

2- متاسفانه اميدوارم به اين زودي با راه‌اندازي مجدد اين صفحه در روزنامه شاهد تاراج منابع طبيعي اين سرزمين باشيم.

3-آينده ن و از همين روزها مشخص مي‌شود.

3- خودتان قضاوت كنيد روزنامه منتشر نشود ما هم چيزي نمي‌بينيم.آيا اينگونه بهتر نيست.

4- ديگه داره به هجو تبديل ميشه. خدافظ  

 

به قول حواري عزيزمون پس پشت ي جا: حسي كه تو راجعه به عكس تينا داري منم راجع به اين قضيه دارم.

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 20:25 |

 

به همين سادگي تمام رازها را سر به مهر نگه داشتند تا هرگز معلوم نشود؛ اين برگ‌هاي تاريخ  چگونه رقم خورده‌اند. به همين سادگي،تمامي رازها را زير خاك فرستادند،تا يك سوال ديگر بر هزارن سوال بي‌جواب افزوده شود؛ به سادگي يك خبر. سناريوي ديكتاتور بسيار ساده‌تر از آنچه ملت‌ها فكر مي‌كردند،عاقبت بخير شد.حال هر چه قدر مي‌خواهيد بپرسيد در اين بيست و پنج‌سال چه گذشته است.هيچ مورخي نمي‌توانست به اندازه او توضيح دهد، در كردستان، در ايران، در كويت و حتي در عراق چه گذشته است. رازها با طنابي كوچك خفه شدند، تا دل‌ها بيش از اين داغ نبينند. مراسم خداحافظي ديكتاتور آنقدر ساده برگزار شد كه هيچ كس ياد بمب‌هاي شيميايي،ياد گورستان‌هاي دسته‌جمعي،ياد اعدام‌هاي شبانه و حتي ياد دختران شكم‌بريده نيفتاد. نه ياد تجاوز، نه ياد جنگ، نه ياد فاجعه.آنقدر بي‌صدا نجاتت دادندكه به اين زودي‌ها روحت از مرحمت! دشمنانت رها نخواهد شد.

قدرت يعني همين. حتي مرگت هم همه را داغدار مي‌كند، نه از اينكه چرا ديگر نفست بالا نخواهد آمد، نه از اينكه كاش بودي و نه به هزاران دليل ديگر.

استبداد يعني همين.حتي مرگت هم ديكتاتوگونه بود.صبحي از روزها كه همه در خواب بودند، طناب به گردنت مي‌افتد تا ميليون‌ها تف در دهان زجركشيدگان باقي بماند. ميليون‌ها زن و مرد شب را سحر مي‌كردند تا روزي بگويند تو را قرار است زنده زنده در آتش بسوزانند، قرار است از دروازه‌هاي بغداد آويزانت كنند تا بپوسي، قرار است در يكي از ميدان‌هاي شهر جاي يكي از مجسمه‌هايت ببندند تا مردم يكي يكي با تو تسويه كنند. آن وقت به كويتي‌ها، به كردها، به ايراني‌ها، به افغان‌ها و هر كسي كه تو داغ زندگي را بر دلشان نهاده‌اي خبر مي‌دادند تا خود را به شهر برسانند. شهري كه تو قرار بود در آن تاوان بيست‌و‌پنج‌سال زندگي سگي‌ات را آرام آرام بپردازي.

خوش‌ به حالت ديكتاور. دوستانت به دادت رسيدند تا هيچ‌كدام از اين روزها را نبيني. هر چند فكر نمي‌كنم آن سو خيالت راحت باشد. هر چه اين سو نتوانستند، زنان و مرداني كه سال‌ها پيش به زخم گلوله و پوتين و گيوتين تو جان داده‌اند، رخصتي از خدا مي‌گيرند تا مراسم جشني! برايت بگيرند. واي به حالت ديكتاتور. تمام مردگان فهميدند آنجايي. تمام مردگان. حتي قو م ثمود و يهود و لوت هم فهميدند.

 كاش مي‌توانستي از خدا فرصتي بگيري تا به كاخت بازگردي،به ميدان شهر تا سنگسارت كنند، به بغداد تا از دروازه‌ها آويزانت كنند، كاش مي‌توانستي برگردي و زير پاي كردها جان بدهي. مثل سگ.

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 19:36 |

پشت پنجره روزمرگي، چنان كز كرده‌ام كه نمي‌دانم براي به شب رسيدن  خاطرات ديروز را بكاوم يا امروز، خاطره‌اي جديد بسازم. به سراغ قلم مي‌روم. كاغذي هم هست كه ما را با هم آشتي دهد.اما حرفي براي گفتن نيست. همين. هيچ حرفي براي گفتن نيست.

همه چيز در آلبوم كودكي‌ام جايي جامانده. نه از كودكي خبري هست نه از آن. پشت به پنجره‌ام بي هيچ خاطره‌اي كه توان برخاستنم دهد.سوزي از كنار گوشم آوازخوان مي‌گذرد.من هنوز بدنبال خاطره‌ام. به پنجره فكر مي‌كنم و اينكه ديوارها براي ساختن همين پنجره‌ها بوجود آمده‌اند. اگر اينها نبودند، ديواري هم نبود. نمي‌دانم فلسفه كيست اما همين حوال دلتنگي فقط به آن فكر مي‌كنم. به خانه‌هايي بي‌ديوار كه قرار نباشد پرده را كنار بزني تا خياباني از جلو چشمت رژه برود.

اتاق تاريك مي‌شود.آخرين سيگار را هم تقديم ريه‌هاي سياه‌بختم مي‌كنم، اما هنوز از خاطره خبري نيست، كاش حداقل برف مي‌آمد. ميان آن همه سپيدي مي‌توان چيزي نوشت و تا بالا آمدن خورشيد ادعاي داشتنش را كرد.

تلفن كه زنگ مي‌خورد، سوز هنوز زير گوشم است. الو. . . الو.... مي‌شنوي.....الو..... داره برف مي‌آيد. برو كنار پنجره.الو.... الو.....

***

بندكفش‌هايم كوتاه‌تر شده است، اما چاره‌اي نيست. خاطره، جايي آن دوردست‌ها سردش شده.  

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 18:20 |

شكوه مرگ در ارگ

 

 

يادت بخير،  حسين، حسين پناهي كه گفتي و نيك گفتي:« پلكهايم را كه مي‌بندم، جهان همه تاريك مي‌شود» كاش زنده بودي و مي‌ديدي كناره اسطوره خشت و جان ايران اگر پلكهايت را باز هم نگه داري، باز هم جهان تاريك مي‌شود. سه سال است كه جهان بم تاريك شده و هيچ اميدي نيست تا به روز‌هاي غرور انگيزش باز گردد.

چه كسي باور مي‌كرد شهري كه به علت قرار گرفتن در مسير يكي از مهمترين شاهراههاي بين‌المللي عهد باستان به نام «راه ادويه» از مهمترين مناطق تجاري بين شرق و غرب بود، اينگونه خشم خاك را به جان بخرد تا نه از آن رونق خبري باشد نه از يادگارهاي آن.

پنجم دي بود همين چند روز پيش. سالمرگ 30 يا 70 هزار ايراني. فرقي هم نمي‌كند. حتي يك نفر كافي بود تا سوگوارش باشيم. پنجم دي بود. همين چند روز پيش. سالمرگ ارگ استوار بم.مردمان زيادي رفتند ؛ مردماني كه براي ديدار آنها مي‌توان كنار سنگ قبرهايشان نشست و گريست. نشست و اندوه چند ساله را بيتي شعر كرد و بر شعورشان فرستاد. بيتي شعر كرد و از حنجره استاد آواز ايران شنيد و گريست. همين چند سال پيش بود كه نگاه جهان شگفت‌زده ارگي چون بم بود، اما امروز اگر بخواهي ارگ را ببيني نه سنگي هست نه گوري. خشتهاي بي‌جان اين ارگ هنوز هم بر خاك رها شده‌اند و هنوز هم بوي مرگ مي‌دهند. بوي خاكستري مرگ قدم به قدم سرزميني را كه روزگاري آوازه مردمانش زمين كوچكي هستي را پر كرده بود، پر كرده است.

 بم را ديدم. ارگ را . مرگ را. نخلستان‌هاي سوخته را. مردماني را كه هنوز آواز مهيب ويراني، آويز گوششان بود. اگر مي‌خواهي ببيني حزن چيست،اندوه چيست و درد كدام است، غروبي كنار اين ويراني با شكوه بايست؛ حتي اگر اميدي به توان زانوانت نباشد،غمگين نشو، پشت خميده هم مي‌تواني بنگري چه بر سر اين ديار آمده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 11:47 |