حكايتهاي زندگي، مملو از تازگي و تلخي است. تازگي كه شايد هرگز فكر نكني،دامانت را بگيرد.هيچ اثري از آنچه برايش به دنيا آمدهايم ومانديم و خواهيم رفت،ديده نميشود.اگر چند كتاب و يادداشت از ديروزهايمان باقي نميماند، معلوم نبود اينجا را تبديل به چه جنگلي ميكرديم. جنگلي مملو از كفتارها. جنگلي بوگندو و چندشآور كه هركسي خون ديگري ميمكد تا زنده بماند.كاش شير و آهو بودند.كاش گرگ و گوسفند.مبارزه اين دو براي ادامه حيات، قابل اعتنا و احترام است و تو يا شيري يا آهو.ميدويفگاه پيشتر، گاه پستر. اما مهم اين است كه ميدوي و در اين دويدن خاك را به خاطرنيروي جاذبهاي كه دارد، شكر نميگويي.
اما پاهاي خسته در اين جنگل به گل نشسته بسيار است.پاهايي خسته و پنهان از چشم كفتارها.نه از ترس كه از ترس مرگ لحظهاي كه بايد فدايش كني تا كفتاري را كمتركني. همه جا كفتار،همه جا كفتار،همه جا كفتار.حتي آبشخورهايي كه دستهاي دوست و دشمن براي هم ساختند، تنها بوي لجن ميدهد و مرگ. بوي كينه ميدهد و كمين، براي از پشت زدن حمله كردن و دريدن!چشمه و زلالي پيشكش!!
دلش گرفته است.دل سكوتم گرفته است. سكوتم ازصداي ناله كفتارها گرفته است.از لاشخورهايي كه چنگال بر شانه و دستهاي تو فرو مي كنند تا پر پروازشان گشوده شود. پر ميزنند و با منقارهاي كثيف و خونيشان چشمهاي تو را در كاسه خون ميكنند كه چرا صداي پرواز ما را به خاطر نميسپاري.چرا اوج گرفتنمان را نميبيني.«ببين،من آسمانيام» ميگويند و تو حتي صداي پرواز سنجاقك را به ياد نميآوري تا بلكه عشق و اميدش به زندگي زير اين تداعي پرهاي خونآلود لاشخور گم نشود.
واي! واي! لاشخورها مدعي پرواز شدهاند.اين آسمان را به اينكه بزرگ است تنهايش مگذاريد.تنهاست، اين پهنه آرام و محجوب .تنهاست.
چند روز ميخواهي پشت پنجره تنهاييات بنشيني و سقوط آدمها را شعر كني و داستان. با توام. آري با تو. با تو كه مينويسي، با تو كه براي آزادي مينويسي. شعرت را تمام كن. شعور به دوران قحطي رسيده است.ا
دل سكوتم گرفته است. سكوتم دل گرفته است. بخند... چه ميداني وقتي كنده ميشوي تا ببيني آن پايينها خبر از چه قرار است،ليليپوتيها به جرم اينكه غولي، سنگ پرتت ميكنند و دست و پايت را به طناب كينه و ترس خويش ميبندند.
اگر حرمت خدايم نبود،دلتنگيم را با يكي از همين سنگها،آري همين سنگها كه امروز بر چنگال لاشخورها آرام گرفتهاند تا صيقلي كنند ناخنهايشان را ميشكستم.آن وقت ديگر نه پروازي در كار بود و نه خاطرهاي.
+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت
19:33 |