تبليغاتX
روايت

با هر زبان كه نگاهم كني

شهر در رقص تو آواز مي‌شود

هر چه باداباد امروز!

مترسك‌ها كلاغ مي‌زايند و مرگ

                                         ساقه گندم مي‌شود؟

هر چه باداباد!

برمي‌خيزم

به تنهايي

پروازت مي‌دهم

                     كه زمين وسعت يابد...

***

شهر از رقص تو بيدار مي‌شود

كسي خيابان به خيابان ، نه

                                 خانه به خانه

معجزه مي‌شود بر تبار شهر

معجزه

      معجزه

           معجزه

                  معجزه،شعر مي‌شود بر شعور شهر.

 

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 19:8 |

اين شعر راكه سروده يكي از بهترين دوستانم است، تنها تقديم مي‌كنم به تو حواري خورشيد. به اينكه از كيسه خليفه است فكر نكن، از كيسه خودم هم چيزهايي برايت دارم كه بايد ببينمت.

 

من هر كجاي زمين كه باشم، همين قدر هستم

                                              اين اشتباه شماست

                                             هر كه را نزديكتر است

                                                                 بزرگتر مي‌بينيد

 

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 20:11 |

امروز به وبلاگ چند تا از بچه‌ها سر زدم. شبنم، الناز، هژير و چندتاي ديگه. دلم گرفت. البته تازگي ندارد، به هر نگفته و ننوشته‌اي دلمان مي‌گيرد، چه برسد به گفته‌ها و نوشته‌ها.از اینکه می نویسند خوشحالم. ايام سختي است. بسياري از واژه‌ها در حال جان گرفتند و تنها اتفاقات بي‌مايه اما دهان پركني كه گاه برايش ماهها زحمت كشيده شده، مانع از ديده‌شدن اين واژه‌ها مي‌شوند. البته نگران ديده‌نشدن آن نيستم،كه هر قدر ديرتر اينقدر فرصت ديدن و زندگي بيشتر.  به هر حال از همين جا به تمام آنها كه فكر مي‌كنند حق با صداي آنهاست سلام مي‌گويم، حتي اگر دشمن باشند…

 

در من نطفه كه مي‌بستي

ويار چشم‌گشودنت ترانه خون و آهن شد

 

     ***

   گاه رستن رسيد

                پنجه بر آب زدم

            روياي مرداب

                 به اضطراب افتاد

و آنها

سالهاست نقره‌داغ اين صداي سرخ

                                  اين ويار گرم

چشم بر كوچه اند تا فاتحانه آمدنت را

به هجومي پاي بشكنند…

***

سايه بر ديوار مي‌كوبند

          ديوار كوتاه مي‌شود

                    ماه رو مي‌كند

                                  آنها…

***

اينك اما

به هزارند

حجله هاي كه زايشت را نور مي‌بازند

تا عشوه هم‌آغوشيشان

             تمام روياي مرداب را

                                    آرام بدزند

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 19:51 |

 

 

حكايتهاي زندگي، مملو از تازگي و تلخي است. تازگي كه شايد هرگز فكر نكني،دامانت را بگيرد.هيچ اثري از آنچه برايش به دنيا آمده‌ايم ومانديم و خواهيم رفت،ديده نمي‌شود.اگر چند كتاب و يادداشت از ديروزهايمان باقي نمي‌ماند، معلوم نبود اينجا را تبديل به چه جنگلي مي‌كرديم. جنگلي مملو از كفتارها. جنگلي بوگندو و چندش‌آور كه هركسي خون ديگري مي‌مكد تا زنده بماند.كاش شير و آهو بودند.كاش گرگ و گوسفند.مبارزه اين دو براي ادامه حيات، قابل اعتنا و احترام است و تو يا شيري يا آهو.مي‌دويفگاه پيش‌تر، گاه پس‌تر. اما مهم اين است كه مي‌دوي و در اين دويدن خاك را به خاطرنيروي جاذبه‌اي كه دارد، شكر نمي‌گويي.

اما پاهاي خسته در اين جنگل به گل نشسته بسيار است.پاهايي خسته و پنهان از چشم كفتارها.نه از ترس كه از ترس مرگ لحظه‌اي كه بايد فدايش كني تا كفتاري را كمتركني. همه جا كفتار،همه جا كفتار،همه جا كفتار.حتي آبشخورهايي كه دست‌هاي دوست و دشمن براي هم ساختند، تنها بوي لجن مي‌دهد و مرگ. بوي كينه مي‌دهد و كمين، براي از پشت زدن حمله كردن و دريدن!چشمه و زلالي پيشكش!!

دلش گرفته است.دل سكوتم گرفته است. سكوتم ازصداي ناله كفتارها گرفته است.از لاشخورهايي كه چنگال بر شانه و دست‌هاي تو فرو مي كنند تا پر پروازشان گشوده شود. پر مي‌زنند و با منقارهاي كثيف و خوني‌شان چشم‌هاي تو را در كاسه خون مي‌كنند كه چرا صداي پرواز ما را به خاطر نمي‌سپاري.چرا اوج گرفتنمان را نمي‌بيني.«ببين،من آسماني‌ام» مي‌گويند و تو حتي صداي پرواز سنجاقك را به ياد نمي‌آوري تا بلكه عشق و اميدش به زندگي زير اين تداعي پرهاي خون‌آلود لاشخور گم نشود.

واي! واي! لاشخورها مدعي پرواز شده‌اند.اين آسمان را به اينكه بزرگ است تنهايش مگذاريد.تنهاست، اين پهنه آرام و محجوب .تنهاست.

چند روز مي‌خواهي پشت پنجره تنهايي‌ات بنشيني و سقوط آدم‌ها را شعر كني و داستان. با توام. آري با تو. با تو كه مي‌نويسي، با تو كه براي آزادي مي‌نويسي. شعرت را تمام كن. شعور به دوران قحطي رسيده است.ا

دل سكوتم گرفته است. سكوتم دل گرفته است. بخند... چه مي‌داني وقتي كنده مي‌شوي تا ببيني آن پايين‌ها خبر از چه قرار است،لي‌لي‌پوتي‌ها به جرم اينكه غولي، سنگ پرتت مي‌كنند و دست و پايت را به طناب كينه و ترس خويش مي‌بندند.

اگر حرمت خدايم نبود،دلتنگيم را با يكي از همين سنگ‌ها،آري همين سنگها كه امروز بر چنگال لاشخورها آرام گرفته‌اند تا صيقلي كنند ناخن‌هايشان را مي‌شكستم.آن وقت ديگر نه پروازي در كار بود و نه خاطره‌اي.

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 19:33 |