«قرار بود بيفتد، نيافتاد.»
تو ميگويي. همه را ميگويي. به هركس كه ميشناسدم
يا كه حتي قرار نيست روزي از سر دلخوشي سلامم كند
تو ميگويي
«جملهاي كه قرار بود زندگيساز شود. قرار بود بيفتد»
تو ميگويي
« آينده است»
«حقيقت است. عشق است.»
***
ميشنوم
***
قرار نيست بيفتد، نبود كه بيفتد
من ميگويم.
به خود ميگويم،
به هيچكسي كه قرار نيست بداند چه گذشت، ميگويم
و تنها سكوت است كه ميداند چرا؟
«انسان بدين سان پست نميبايد زيست»
خواندم،
خنديدي
تو ميخواستي، نه انگشت،نه دست، نه پا، سرتابه پا، تو ميخواستي
سرزندهات خواستم
زنده و نامغموم
هر آنچه كه آرامت ميكرد
همكلام شديم
نميفهمم، گفتي و رفتي
تن،تن، تن
گفتي و آمدي
نه زمزمه بود نه تخيل
زبانم اينست
گفتي و خواستي كه بماني، خواستي كه بمانم
خواستي، نخواستم
خسته شدي، بازگشتي
«همه چيز تمام است»
تو ميگويي
« پوچ بود
اشتباه
دروغ»
با من رازي نبود
هرآنچه بود
آوردي
هرآنچه خواستي
بردي
ورنه آنچه برايت قرار بود
چيزي جز يك معجزه ساده
يك حرف بيريا
چيري جزيك حضور دوستانه نيود
با من رازي نبود كه اينسان دوستانم به دشنام برخاستند
تنگم كنند،تا كه شرمم شود
زارم كنند، اندوهم سخره شود
يكي در ميان دست بندند،آدم شوم
و دلتنگي خواستني ديگر را
در آرزوي داشتن تو گم كنند
من سكوت را دوستتر ميدارم
شوق كردند
«ديديد، حق با ما بود»
گفتي، گفتند
چشم برميگردانم
نه دشمن يكي، نه دوست
دلتنگيم را به سخره بگيريد
من هنوز سكوت را دوستتر ميدارم
ماهي كه پشت ابرها پنهانش كردهاند
روزي داد رهايي ميزند
تا تمام قفلها
بيآنكه وعدهاي شكسته شود،
شكسته شوند
كاش
اگرت توان شنفتن بود
قضاوتي درخور
ميانمان حكم ميكرد

