تبليغاتX
روايت

شاكي اول هميشه برنده است. بي شك شما هم تجربه‌هاي زيادي در زندگي شخصي و كاري خود داشته‌ايد، بي شك براي شما هم شاكي اول هميشه برنده بوده. گاه با اين كه اتفاق بزرگي نمي‌افتد اما مي‌توان با تنگ‌نظري  آن را تبديل به يك معضل كرد. مسئله زماني جالب‌تر مي‌شود كه اين تنگ نظري  منجر به اتفاقي مي‌شود كه بهترين راه‌حل براي مقابله با آن سكوت است. سكوتي كه مثل اكثر خاطرات مشابه شما منجر به محكوميت مي‌شود.

شاكي اول هميشه برنده است. اما پيش چه كسي؟ پاسخ به اين پرسش كليدهايي را در اختيار شما مي‌گذارد كه بيشتر از نيازلازم، به شما اطلاعات مي‌دهد. اطلاعات كه زياد شد مسئوليت بيشتر مي‌شود. اين مسئوليت گاه مسائلي را پيش مي‌اورد كه شما براي فرار از آن مجبوريد صورت مساله را پاك كنيد. اما اگر اين بين، شخص ديگري به عنوان نقطه روبروي شما باشد غافل از اين كه شما سعي كرده‌ايد مسئله را از بين ببره‌ايد، دچار وحشت مي‌شود. وحشت، كنترل مسئولانه و  منطق به كلي از بين مي‌برد. به طوري‌كه گاه فرد را مجبور به واكنشهايي مي‌كند كه سرانجام زيبايي ندارد. هر چند اگر سكوت ادامه يابد شائبه پيروزي پيش مي‌آيد اما باز هم مهم نيست.

دادگاههاي تك جايگاهي در ايران پيشنيه طولاني دارند. دادگاههاي كه در صورت پذيرش سلامت آن، گنجايش بيشتر از يك موضوع، يك نفر، يك حرف و يك ادعا را ندارد. پيروز ي به اين شيوه هر حسني داشته باشد يك عيب دارد. افكار دوستان، افكار آشنايان و افكار آنها كه به خوبي يا بدي ما را مي‌شناسند. اتفاقي كه قرنها پيش براي دن‌كيشوت افتاد. 

نوروزتان پيروز

 

 

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 14:52 |

اين روزها صداهاي ناهنجار و بوي تند باروت در هر قدم از شهر، كنار ماست. صداها و بوهايي كه نه به اين شكل ،در سالهاي نه چندان دور يكي از بهترين شبها و روزهاي حسي ما بود. ديروز به اتفاق يكي از دوستانم در ميدان هفت‌تير قدم مي‌زديم. بوي چهارشنبه‌سوري براي هيچ‌كدام از ما آشنا نبود. ديگر آن لذت و آرامش سالهاي دور را نداشت. صداهاي بلند و انفجارهاي مهيب بيشتر شبيه اغتشاش و شلوغي بود نه جشن و سرور براي چهارشنبه سوري. به همين دليل مهراد قوام  _ دوستي كه با من بود _  گلايه‌ها و حرفهايش را اينگونه نوشت. اين گزارش نوستالژيك به قدري زيبا بود كه چاره‌اي جز استفاده از آن در وبلاگ نداشتم.
چهارشنبه سوري‌هايي كه ديگر سروري ندارند

مي‌توان از چهارشنبه سوري نوشت و نگران صداهاي رعب‌آور نبود. مي‌توان در گوشه‌اي دنج نشست و گوش به زنگ صداي قاشق بر كاسه ماند. مي‌توان به ياد تمام فالگوشهايي كه از عروسي و جشن و سرور حكايت مي‌كردند، خوشدل و سردماغ خود را براي رسيدن بهار آماده كرد.

اما ديگر نامش شادي و شعف نمي‌آورد. از شنيدن كلمه "چهارشنبه‌سوري"تن مادران مي‌لرزد و پدران نگران از صداهاي گوش‌خراش، گوشه لب مي‌گزند . اين يعني اينكه چهارشنبه‌سوري هم تابع مقتضيات زمان شده و منحني‌اش مدام كش مي‌آيد و قوس بيشتري پيدا مي‌كند، تا امروز كه ديگر هيچ شباهتي با اصل خودش ندارد.

روزي روزگاري صداي ساز و دهل صدا در صدا مي‌انداخت و مردم شادمان و خندان در كوچه و پس‌كوچه احوال يكديگر را مي‌پرسيدند. همه در فكر رفع ناراحتي همسايه‌ها بودند تا شب‌عيدي كسي گرفتار دواخانه و ندامتخانه نباشد.

 البته اين روزها نيز جشنهايي برگزار مي‌شود،ولي كسي در كوچه و خيابان شادمان نيست. اغلب گوش ‌به زنگ راه مي‌روند. آماده شنيدن صداي ترقه‌هاي موشكي و كپسولي هستند تا فشار عصبي كمتري به قلب و عروقشان وارد شود.

برفهاي «طهران» روزهاي رفته سالهاي پيش، هنوز در پياده‌روها بود كه بوي چهارشنبه‌سوري و صداي شكستن چوب در كوچه‌ها چو مي‌انداخت. هيزم خشك‌شده را همراه گله‌هاي بوته طناب‌پيچ كرده و مي‌آوردند و در گوشه‌اي از حياط مي‌گذاشتند. بالآخره روز موعود فرا مي‌رسيد.

سبزي‌پلو و ماهي خوراك اين شب بود. بوي تند ماهي‌دودي كوچه‌ها را پر مي‌كرد. از كنار هر پنجره‌اي بوي ماهي شامه را قلقلك مي‌داد. آنهايي كه نتوانسته بودند،شب‌عيدي،پولي دست و پا كنند، هم خودشان را مهمان يك وعده سبزي‌پلو مي‌كردند.

 مردم محله‌هاي حاشيه‌اي مثل محله‌هاي دروازه دولاب و چند دهه بعد تير دوقلو ،چهارشنبه‌سوري با سبزي‌پلو و كوكوي سبزي سفره‌شان را سبز مي‌آراستند. براي رسيدن به يك چهارشنبه‌سوري اصيل طهراني،بايد از لاي خاطرات چند كوچه و محله قديمي و آخر سر چند كتاب، گذشت.

آخرين فرصتهاي سال كهنه.

آخرين مهلت خانه‌تكاني تا ظهر روز چهارشنبه‌سوري بود. تا خورشيد خودش را وسط آسمان برساند و موذنها از گلدسته مساجد محل، نداي الصلوه را سر دهند، كار خانه‌تكاني و شستن البسه تمام شده بود. خريدهاي عيد نيز به اتمام رسيده و شيريني و آجيل و ميوه در ظرفهاي چوبي، مسي و نقره‌اي جا خوش كرده بود.

 بودن يا نبودن برف در اين روزهاي آخر سال تغييرات زيادي روي چيدمان دكور هر خانه‌اي داشت. زمستان، طهرانيها كرسي را وسط پذيرايي مي‌گذاشتند. از در كه وارد مي‌شدند، ارسيها را از پا مي‌كندند و آرام زير كرسي مي‌خزيدند. گاه براي يكديگر نقل مي‌گفتند و از مجمعه گرد روي كرسي، كشمش و توت خشك و خشكبار ديگري بر مي‌داشتند و مزه مزه مي‌كردند. گاهي شاه‌بلوطها را كنار زغال سرخ كرسي گذاشته تا گرم شود و پوستش را بشكافند. براي همين بايد ابتدا تكليف كرسي و قصه‌هاي دورش را روشن مي‌كردند.

آخرين مهلت شستنها نيز همين چهارشنبه‌سوري است. اين را مادربزرگهاي طهراني مي‌گويند. اگر قرار است فرشي شسته شود،شيشه‌اي دستمال كشيده شود و لباسي روي بند جلو آفتاب پهن شود، بايد دست جنباند و پيش از برخاستن صداي موذن تمام شده باشد.

خريد عيد تا اين روز انجام مي‌شد. جز هفت‌سين كه آخرين مرحله آمادگي سال نو بود، بقيه خريدها انجام شده بود.آجيل، لباس و كفش نو در گنجه جا خوش كرده بود تا بهار از راه برسد.

 دستمالها پر مي‌شود

از لاي در و ديوار خانه‌ها بوي شيريني خانگي لايه مي‌كشيد. برخي خودشان دست ‌به كار پخت شيريني مي‌شدند تا براي شب چهارشنبه‌سوري، ظرف قاشق‌زنها را پر كنند. همه چيز براي اجراي مراسم آماده است. تنها كاري كه مردم تا رسيدن سال نو دارند، سرور و شادماني است. هيزم و بوته‌هاي خشك را ميان كوچه مي‌آورند و با شعله كبريت آن را مي‌افروزند تا بتوانند به صف بايستند و از روي آتش جست بزنند.

هر كس از روي آتش مي‌پرد، جمله‌اي را زير لب مي‌گويد:« زردي من از تو، سرخي تو از من.» بعضي‌ها اين جمله را بلندتر مي‌گفتند تا جشن گرماي بيشتري پيدا كند. كنايه از گفتن اين شعر آرزوي سرخوشي و سردماغ بودن است. مرد و زن، پير و كودك، همه و همه از روي آتش مي‌پرند. كودكان و سالخورده‌ها كه توان جست بلند را ندارند از روي آتش فروكش كرده مي‌پرند.

حكايت چهارشنبه‌سوري از اين قرار بود، كه قرنها پيش در آخرين چهارشنبه سال، در گذشتگان به زمين مي‌آمدند و روانه خانه‌هاشان مي‌شدند. از اين رو آتشهايي روشن مي‌كردند تا ميهمانان راه ورود به خانه‌شان را گم نكنند.  چهارشنبه‌سوري با همه تغييرات و تحولاتش آمد و آمد تا ما دهه پنجاهي‌ها آخرين نسل شاهد مراسم سنتي اين شب باشيم.

 امروزه اما با شنيدن نام چهارشنبه‌سوري وحشت بر اندام مردم مي‌افتد و نسل ما آن روزهاي خاطره‌انگيز را در گردونه گردو خاك گرفته ذهن مرور مي‌كند. از لاي صداي نابهنجار ترقه و نارنجك، صداي تق آرام زرميخ لاي دو سنگ پهن يا فرو افتادن «تير دارت» را بيرون مي‌كشيم.

هنوز آتش‌بازي و قاشق‌زني و شال‌اندازي و فالگوش به فراموشي سپرده نشده بود كه جنگ آغاز شد. با آمدن جنگ، چهارشنبه‌سوري بساط روشن و گرمش را جمع و جور كرد و به صفحات تاريخ پيوست. ولي هنوز ياد چادر به سرهاي قاشق‌زن، نوستالژياي زيباي بسياري از مردم است.

چهارشنبه‌سوري به روايت مادربزرگها

هنگامي از مادربزرگها سراغ چهارشنبه‌سوريهاي طهران را مي‌گيريم با روايتها و حكايتهايشان از چند دهه پيش به افسانه‌ها و قصه‌هاي جذاب و دوست‌داشتني مي‌رسيم:« خرمن آتش را وسط كوچه پهن مي‌كردند. زنها و دخترها هم از روي آتش مي‌پريدند. معمولا آتشهايي كوچكتر در حياط خانه‌ها به پا مي‌كردند تا نيازي به خروج اهل خلوت نباشد. بعد از آن صداي كاسه قاشقها بلند مي‌شد.

 قاشق‌زنها سر مي‌رسيدند و مدام با قاشق ته كاسه مي‌كوبيدند. شيريني، آجيل، پول نقد، برنج، تكه‌اي از ماهي دودي ويژه چهارشنبه سوري متاعي بود كه در كاسه قاشق‌زنها جاي مي‌گرفت.

قاشق‌زنها نه دست بر كلون مي‌بردند و نه زنگي را فشار مي‌دادنند. تنها ارتباطشان صداي كوفتن قاشق بر كاسه بود. چادر روي سر و صورت قاشق‌زن را مي‌پوشاند و صاحبخانه به نيت گرفتن حاجتش، چيزي در ظرف مي‌گذاشت.

جعفر شهري، بنيانگذار قاشق‌زنيها را مردم محله‌هاي پايين‌شهر مي‌داند و دليلش در كتاب «طهران در قرن سيزدهم» را فقر اين مردم عنوان كرده است. ولي بعدها اين شكل رسمي جذاب به خود گرفت و مردم  زيادي اين سرگرمي را در چهارشنبه‌سوري رها نمي‌كردند.

شال‌اندازي مرحله‌اي ديگر گذر از چهارشنبه‌سوري بود. در روستاها و شهرهاي آن روزها امكان اجراي اين رسم وجود داشت. از بام خانه‌ها شال يا پارچه‌اي را داخل حياط مي‌‌انداختند.

صاحبخانه‌ها گوشه شال چيزي مي‌گذاشتند و آن را به بام يا كوچه پرت مي‌كردند. لاي برگه‌هاي خاطرات غبار گرفته مادربزرگها و پدربزرگها را كه بگرديم به آدمهايي برمي‌خوريم كه در اين شب براي خنده و شوخي، قاشق‌زنها و شال‌اندازها را زير سطل و شيلنگ آب سرد مي‌گرفتند.

برنامه‌ بعدي اين شب، فالگوش بود. مردم پشت در خانه‌ها و زير پنجره‌ها مي‌ايستادند و نيت مي‌كردند تا نمايه‌اي از سال پيش‌رو را بشنوند. از اين رو همه خوش سخن مي‌شدند و خود را ملزم مي‌كردند از بركت و نعمت و خوشي حرف بزنند.

 در هيچ شبي به اندازه چهارشنبه‌سوري صداي خنده از لاي درز پنجره و در و ديوار بيرون نمي‌ريخت. شب از نيمه مي‌گذشت و هنوز فانوسهاي روشن روي رف خانه‌ها نورافشاني مي‌كرد.

زمان گذشت. زمان گذشت و ساعت بارها نواخت. صداي توپ تحويل سال هر سال صدايي تازه داد و شكوفه‌هاي تاره از سر شاخه‌ها بيرون زد. هنوز هيمه آتش به راه بود و نسل ما دلخوش كه بزرگتر شود و از آتشي مهيب‌تر بپرد. به روز چهارشنبه‌سوري كه مي‌رسيديم تمام ذهنمان حجم آتشي بود كه شب قرار است زير پايمان ليسه بكشد و از وسط كوچه بالا بيايد.

تيرهاي "چهارپر دارت" ابزار ديگر آتش افروزي بود. گوگرد سر چوب كبريتها را داخل آن مي‌ريختيم. با ميخ گوگرد را مي‌‌فشرديم و نگاه به آسمان مي‌دوختيم تا تير چرخهايش را بخورد و با نوك ميخ بر تن آسفالت سرد بخورد و صدايي لاي همهمه جمعيت شنيده شود.

 گهگداري نيز آب مقطر آمپول شده در آتش مي‌تركيد  و صدايي به گوش مردم مي‌انداخت. با شروع جنگ و و رعايت موارد ايمني، آتش‌بازي قطع شد. ديگر نه جعبه‌ها سوزاننده مي‌شد و نه هيزم و بوته. هواپيماها مي‌آمدند و نبايد نوري به چشمشان مي‌آمد. از همان روزها نور از چهارشنبه‌سوري حذف شد و پس از سالها آرام‌ آرام، صدا جايگزين نور شد.

همين 10-12 سال پيش بود كه مواد محترقه وارد كشور شد و نخستين قربانيانش را روي دست خانواده‌ها گذاشت تا شب عيدي گرفتار داروخانه و خداي نكرده غسالخانه شوند.

روزگاري كه چهارشنبه‌سوري‌هاي دوست‌داشتني برگزار مي‌شد زياد دور نيست. ولي طي اين سالها چنان صداهاي جديد وارد كوچه و خيابان شد و از خود رد سياهي بر ديوار ساختمانها گذاشته كه ديگر كسي منتظر رسيدن چهارشنبه‌سوري نيست.

آخرين سه‌شنبه هر سال كه شب چهارشنبه بود، چهارشنبه‌سوري به مفهوم جشن چهارشنبه در نقاط مختلف ايران برگزار مي‌شود. هر شهر و روستايي در ايران شاهد اجراي مراسم چهارشنبه‌سوري است.

 گرچه ديگر آن جذابيت و گرما و شيريني و آجيل بين مردم وجود ندارد. گرچه ديگر همهمه‌ها كوچه را پر نمي‌كند، ولي با همه اين اوصاف هنوز چهارشنبه‌سوري وجود دارد.      
 

 

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 14:19 |

نام هراز را بارها و بارها شنیده اید. نامی که بیشترین خاطره شما را در جاده های شمال رقم می زند. اما پیشنهادی برای شما دارم که هراز را نه به عنوان یک جاده که به عنوان دنیایی پرماجرا در خاطرات سفری شما ثبت می کند. این بار که قصد شمال کردید، يك روز از برنامه‌تان را در خود جاده بگذرانيد. در جاده‌اي كه سرشار از پديده‌هاي طبيعي و جذاب است.

جاده را به قصد عبوركردن نبينيد، جاده دنيايي پرماجراست 


   هراز داراي جاذبه‌هايي مانند دره گل زرد،‌ آبشار ملك بهمن، آبگرم لاريجان، منظريه،‌ استله سر،‌ آبگرم بايجان و اسك است. هر كدام از اين جاذبه‌ها پتانسيل ميزباني شمار زيادي از طبيعت‌گردان و گردشگران نوروزي را داراست. شما هم اگر قصد سفر طولاني مدت نداريد، كوله‌هايتان را ببنديد و جاده هراز را زير پاي خود ميهمان كنيد.

دره گل زرد 

اين منطقه ييلاقي در شمال مبارك‌آباد و جنوب قله 3750 متري «گل زرد» است. دره گل زرد دره‌اي شمالي - جنوبي است كه ابتداي آن تنگ و اندكي سنگلاخي است كه در انتها بازتر شده و به زيرشيبهاي تند قله مي‌رسد. سرچشمه انتهاي دره زير شيبهاي گل زرد، از زيباترين و مهمترين نقاط ديدني اين منطقه است. براي رسيدن به اين نقطه 2 ساعت پياده‌روي از روستاي مبارك‌آباد كافي است.

آبشار ملك بهمن 

اين آبشار بزرگ در بالاي ده «شونادشت» در جاده هراز - شونادشت قرار دارد. در كنار اين آبشار، قلعه بزرگ ملك بهمن مربوط به دوران ساساني واقع است كه مجموعه آثار تاريخي و طبيعي را براي يك روز طبيعت‌گردي به وجود آمده است. باغهاي موجود در مسير دسترسي به آبشار نيز در فروردين ماه جلوه خاصي دارند. براي رسيدن به اين آبشار از روستاي شونادشت تنها 30 دقيقه زمان لازم است.

آبگرم لاريجان 

آبگرم «لاريجان» در حاشيه شمالي دره رودخانه هراز در جنوب قلعه دماوند قرار دارد. با اينكه دماوند، مهمترين كوه ايران، در اين منطقه قرار دارد، اما سالانه هزاران طبيعت‌گرد براي استفاده از آب‌گرم لاريجان و دامنه‌هاي سرسبز البرز مركزي به اين منطقه سفر مي‌كنند.

منظريه 

«دره منظريه» يكي ديگر از مناطق ييلاقي منطقه پلور در جاده هراز است. اين دره منطقه‌اي مسطح و هموار است كه بيشتر طبيعت‌گردان براي رسيدن به دشت لار و غار گل زرد از آن استفاده مي‌كنند. دره منظريه تا دامنه‌هاي جنوبي تيزكوه و دشت «امام پهنك» پيش مي‌رود. درياچه منظريه، قله دماوند، غار گل زرد و آبشار گل زرد از مهمترين نقاط ديدني اين منطقه است كه داراي پوشش گياهي متنوع و درخت‌هاي بسيار است.

استله سر 

دره استله سر كه رودخانه آن موسوم به تلخ رود است در شرق دماوند و منتهي‌اليه دره يخار قرار دارد. دره استله با آبي گل‌آلود، حاصل از ذوب يخچال يخار دماوند،دره‌اي با شيبهاي تند و مراتع وسيع است. چشمه آب معدني «استله»،‌ قله «منار»، دره «يخار» و جبهه شرقي قله دماوند از مهمترين نقاط ديدني دره تلخ رود است.

آبگرم بايجان 

آبگرم «بايجان» در 11 كيلومتري شمال بخش «گزنك» در جاده هراز است. اين آبگرم از متعدد آبگرمهاي البرز مركزي است كه سالانه ميزبان بسياري از طبيعت‌گردان ايراني و خارجي است. براي رسيدن به آبگرم بايجان برخلاف ديگر جاذبه‌هاي اين منطقه نياز به پياده‌روي نيست و با خود روي شخصي مي‌توان تا حاشيه آبگرم رفت.

آبگرم اسك 

اين آبگرم در 13 كيلومتري پلور در جاده هراز و عمق دره رودخانه آن قرار دارد. آبگرم، غار «اسك» و برفچال فصلي از زيباترين مناطق طبيعي اين منطقه است. دره هراز آب اسك داراي پديده ديگري به نام كافركولي است كه يكي از نادرترين پديده‌هاي كوهستاني در جهان است. براي رسيدن به اين منطقه كه از مراتع وسيعي مي‌گذرد، نياز به پياده‌روي نيست و مي‌توان با خودرو تا كنار آبگرم رفت.

 

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 14:25 |

در پست قبلي، قسمت اول اين گزارش را كه مربوط به سفر لوت است، خوانده‌ايد. قسمت دوم و پاياني اين گزارش هم به اين شرح است. البته اگر كسي پيدا شود و به بنده ياد بدد چگونه مي‌توانم كنار مطلبها از عكس هم استفاده كنم، خوشحال مي‌شوم.

 

قسمت دوم

  ساعت 3 بعد از ظهر است. زائر سرا را ترك مي‌كنيم. بعد از اين نقطه امكان ديدن هيچ انساني به جز گروه‌هاي قاچاق وجود ندارد. مسير تكرار مي‌شود اما اين تكرار خسته كننده نيست. شتر، مارمولك، گز، هندوانه ابوجهل، شاهين، موش كانگوريي و پرندگان كوچكي از خانواده گنجشك‌سانان كه زير بوته‌هاي بلند لانه دارند.

به يك رودخانه خشك شده مي‌رسيم. در گوشه‌اي از آن جايي مثل باتلاق ديده مي‌شود. اما هيچ آبي ندارد. مردم محلي به آنها «دقه» مي‌گويند. جايي به عمق 10 متر مملو از شنها و خاك‌هاي رس كه بر اثر جاماندن آب تبديل به باتلاق مي‌شوند كه از سطح قابل مشاهده نيست. حقداد مي‌گويد: « بارها شتر در اين دقه فرورفته و چون راهي براي نجاتش نبوده آن را با تير زده‌اند تا عذاب نكشد. شتر با وجود اين كه بيشترين سازگاري را با محيط كويري دارد، اما اگر در اين دقه‌ها فرو رود تنها يك راه براي نجات آن وجود دارد. اگر نجات يافت كه هيچ، اگر نه آن را مي‌كشند تا عذاب نكشد. مردم محلي تكه‌اي ترياك در دهان شتر مي‌گذارند. مزه تلخ آن شوكي به شتر وارد مي‌كند كه تنها راه جهش سريع شتر و فرار از اين دقه است وگرنه مرگ پايان كار اين حيوان صبور است.
حدود 5 ساعت به سرعت و گاهي اوقات به سختي از تپه‌هاي كوچك و بزرگ بالا مي‌رويم تا به ابتداي شنزار بزرگ لوت برسيم. «احمد رونقي» يكي از بچه‌هاي كويرنورد كه متخصص معدن است مي‌گويد: «اگر بتوانيم تنها 30 كيلومتر از اين شنزارها را پيش برويم كار برزگي كرده‌ايم. تا به امروز هيچ كس نتوانسته است دشت لوت را از جبهه شمالي، جنوبي طي كند. كويري به طول 154 كيلومتر. كويري كه حتي شتر هم نمي‌تواند در ماسه‌زارهاي آن راه برود.
خورشيد غروب كرده است. افق سرخ است و اين سرخي ترس عجيبي به همراه دارد. ماه ساعتهاست كه در آسمان جا خوش كرده. ماه كويري بسيار بزرگ‌تر و نزديك‌تر ديده مي‌شود. آسمان به قدري صاف است كه تمام نقطه‌هاي كوچك و بزرگ آسمان ديده مي‌شود. نه آلودگي نوري، نه آلودگي جوي. آسمان كوير بسيار زيبا و در عين حال آرام بخش است.
كنار تپه بزرگي كمپ خود را مستقر مي‌كنيم تا صبح زود وارد ماسه‌زار شويم. ماسه‌زارهاي رويايي لوت درست در چند صدمتري ماست. چادر را برپا مي‌كنيم، آتشها روشن مي‌شود. گداجوش‌ها داخل آتش مي‌روند تا بساط چاي آماده شود. كويرنشين‌ها به قمقمه‌ آب گداجوش مي‌گيرند.
حقداد مي‌گويد:«آتش و كوير چاشني شعرهاي زيادي در فرهنگ اين منطقه بوده است.مردمان كويري احترام زيادي به طبيعت مي‌گذراند، به همين دليل در فرهنگ و ادبيات آنها تمام نشانه‌هاي كوير پيداست.»
چادر را شرقي غربي نصب مي‌كنيم. بادهاي اين منطقه بيشتر شمالي است و ممكن است چادر را از جا بكند.
حقداد كه 70 سال دارد به ما مي‌گويد: «مهندس. فردا انشالله مي‌رويد روي تپه‌ها» او به ياد مي‌آْورد كه در گذشته مردمان نه از اين قسمت كه از نصرت‌آباد تا كيشت و كرمان و شهداد را با شتر مي‌رفتند. خرما مي‌بردند و گندم مي‌آوردند. بيشتر ارتباط مردم سيستان و بلوچستان در گذشته از طريق همين كوير بوده است. اما امروز ديگر كسي به كوير نمي‌زند الا قاچاقچيان. آنها از شرقي‌ترين نقطه‌هاي مرزي با كاروان‌هاي بزرگ تا بخش نيشابور، سبزه وار و سمنان مي‌روند. از آن جا هم از طريق دشت كوير به تهران و سپس شهرهاي غربي و در انتها به بازرگان مي‌روند. مسير ترانزيتي قاچاق مواد مخدر از دل كويرهاست.
از حقداد مي‌پرسم، شتر ديدي نديدي يعني چه؟ مي‌خندد و مي‌گويد «شتر بديدي. بگو نه» و توضيح مي‌دهد كه اين ضرب‌المثل را مردم كوير آن جايي به كار مي‌برند كه نبايد در كار ديگران دخالت شود. معني آن هم اين است كه كاري كه به تو مربوط نيست، دخالت نكن.
حقداد كمتر از همه مي‌خورد و مي‌نوشد و معتقد است «نيك نو، رائت جو» (نيمه نان، راحت جان) اين كار حقداد كنايه از قناعت و كم خوردن است كه منجر به كم جواب دادن و راحت بودن است.
كويرنشينان نگاه ساده‌اي دارند. بسيار صبور، مهربان و سخت كوشند. دولت‌آبادي در رمان جاي خالي سلوچ نيز به خوبي به اين موضوع اشاره مي‌كند. در آن جا نيز افق بلند و وسعت ديد مردم را دليل صبور و مهربان و خونسرد بودنشان عنوان مي‌كند.

 

                               photo:hossein salman zadeh


                   درخت طاق یکی از مقاومترین درختهای کویری که در لوت به وفور دیده می شود

 

رو در روي تپه‌هاي مرگ
ساعت 6 صبح است. براي گرفتن عكس طلوع بالاي تپه مي‌رويم. خط افق با هاله كمرنگي از آبي لاجوردي در حال روشن شدن است. گوي سرخي از پشت اين هاله آرام آرام بالا مي‌آيد. زندگي به دشت باز مي‌گردد. شترها دوباره به راه مي‌افتند و ساقه‌هاي طاق‌ها باز هم تكان مي‌خورد.
كوله‌ها را مي‌بنديم. سهميه هر نفر 4 بطري آب 5/1 ليتري است. يك سيب، يك نارنگي،چند خرما، چند دانه انجير و كامبوجيا. نوشيدني مخصوص كوير.كويرنشينان قارچ كامبوجيا را با چاي شيرين مخلوط كرده و يك هفته در جاي گرم و تاريك نگهداري مي‌كنند. بعد از اين مدت مي‌توان تكه‌هاي موز، خرما، سيب، انگور و هر ميوه مقوي ديگري به آن افزود. اين نوشيدني كه به شدت از عطش جلوگيري مي‌كند، مملو از پروتيين است.
به راه مي‌افتيم.از چند تپه كوچك و بزرگ خاكي مي‌گذريم.آخرين تپه را كه بالا مي‌رويم، تپه‌هاي ماسه‌بادي ديده مي‌شود. پشت سر هم تا انتها ادامه دارند. تصوير عجيبي است. سكوت، آرامش، ترس و هيجاني وصف‌ناپذير هجوم مي‌آورد.تنها موجود زنده‌اي كه در ديدرس ما حكمراني مي‌كند، لاشخوري است كه گويي بالاي يك جسد، پرواز فاتحانه‌اي انجام مي‌دهد.
تپه را پشت سر مي‌گذاريم. ماسه‌ها آنقدر نرم هستند كه احساس خاصي دست مي‌دهد. كفشها را مي‌كنيم و با پاي برهنه وارد ماسه‌زار مي‌شويم. فرم تپه‌ها، شكل عجيب طاقها و تلاشي كه ريشه‌هاي آن براي به دست آوردن آب كرده‌اند بسيار زيباست.باد تندي شروع به وزيدن مي‌كند.آرامش كوير دستخوش هجوم باد مي‌شود به طوريكه ممكن است ديگر نتوانيم به راهمان ادامه دهيم. حميد عليكي سرپرست گروه مي‌گويد:« نگران نباشيد، اين فقط يك نسيم است و به زودي به پايان مي‌رسد.»
ماسه‌ها در سطح بسيار پاييني به موازات تپه‌ها پيش مي‌روند و ارتفاع كله قنديها را افزايش مي‌دهند.
پيش مي‌رويم. به نظر مي‌رسد اين راه انتهايي نداشته باشد. در پايين آمدن از تپه‌ها، تا زانو در ماسه‌ها فرو مي‌رويم . رفته رفته راه‌رفتن سخت تر مي‌شود.پس از طي 4 كيلومتر كه حدود 5 ساعت به طول انجاميد كوله‌ها را زمين مي‌گذاريم تا كمي سبك‌تر شويم. هركس قمقمه آبي برمي‌دارد و مجددا به راه مي‌افتيم. در تمام مسير با جي‌پي‌اس نشانه‌گذاري كرده‌ايم تا در برگشت دچار مشكل نشويم.
با اين كه سرعت باد بيشتر مي‌شود اما ما به پيشروي ادامه مي‌دهيم. داخل ماسه‌ها به قدري خنك است كه احساس مي‌كني داخل يك حوض آب ايستاده‌اي. تپه‌ها بسيار زيبايند. كاش مي‌شد تكه‌هاي از اين تپه‌ها را به يادگار از كوير آورد اما فقط به ثبت تصويرشان در دوربين عكاسي قادر هستيم.
باد رفته رفته به طوفان تبديل مي‌شود. برخورد ماسه‌ها با بدن مانند خوردن گلوله‌هاي ساچمه‌اي است. قرار است طي امروز و فردا 30 كيلومتر پيش رويم اما هنوز نصف مسير را طي نكرده طوفان ماسه مانع مي‌شود. اوضاع بدتر مي‌شود. ديگر نمي‌توان جايي را ديد. ماسه تقريبا به تمام بدنمان نفوذ كرده. با اين كه دوربين و ضبط صوتم داخل حفاظ پلاستيكي است اما هر دو از كار مي‌افتند. دستمالهاي سر را محكم‌تر مي‌كنيم و با اين كه تمام سر و صورتمان پوشيده اما داخل گوشها، دهان و حتي داخل بينهايمان پر از ماسه شده است.
چاره‌اي جز عقب‌نشيني نداريم. به سمت كوله‌ها مي‌رويم. اما اثري از آنها نيست. تمام كوله‌هايمان زير ماسه دفن شده‌اند. با جي‌پي‌اس جاي آنها را پيدا مي‌كنيم. كفشها را از ماسه خالي كرده و به سرعت مسير آمده را برمي‌گرديم.
با اين كه اين طوفان برنامه ما را مختل مي‌كند،اما زيبايهايش بي‌بديل است. در گوشه گوشه كوير گردبادهاي متعددي از تل ماسه‌ها ديده مي‌شود و دست آخر مشخص مي‌شود شكل عجيب و خميده درختهاي طاق از كجا ناشي مي‌شود. اكثر تصاوير كويري از يورش بادها پديد مي‌آيند.
راه پيمايي در لوت
پايان مبارزه
در مبارزه‌اي نابرابر با طوفان وحشتناك كوير راه بازگشت را پيش مي‌گيريم . اما به دليل تاريكي هوا مجبوريم سريعتر پيش برويم. سرپرست گروه تصمصم مي‌گيرد راه را كوتاهتر كنيم.براي بازگشت چاره‌اي جز اعتماد به جي‌پي‌اس نيست .اگر باطري تمام كند تقريبا چاره‌اي نداريم جز اتراق. چادر و كيسه خواب هم به همراه نداريم و شب ماني با اين شرايط ممكن است مشكلات حادي را پيش آورد.
ساعت 9 شب است. كم‌كم نااميدي در وجودمان رخنه مي‌كند. بايد يك ساعت پيش مي‌رسيديم، اما اثري از كمپ، آتش و يا هر روشنايي ديگري نيست. برخلاف شب گذشته هوا ابري است و ماه ديده نمي‌شود.بين اعضاي گروه فاصله مي‌افتد. خستگي ساقهايمان را تسخير مي‌كند و چيزي نمانده كه توهم كوير اسيرمان كند. به بالاي بلندترين تپه سرراه مي‌رويم و با چراغ ‌قوه‌ها شروع به علامت دادن مي‌كنيم. خبري نيست. تا كيلومترها نوري ديده نمي‌شود. تپه را پايين مي‌رويم .ناگهان نور شديدي غافلگيرمان مي‌كند. چراغهاي ماشين است. آب در گلويم خشك مي‌شود. شنيده بوديم اشرار اين منطقه عادت به گروگانگيري دارند. نيروي انتظامي نيز به همين دليل از ورود ما به منطقه ممانعت كرده بود.
كوله‌ها را مي‌كنيم. آبي به سر و صورت مي‌زنيم تا خستگي از تنمان درآيد. بچه‌ها به اندازه چند ده‌متري جاي كمپ را تغيير داده‌بودند. طوفان به آنجا هم رسيده بود.طوفاني كه ابهت كوير و سكوت آن را دوچندان مي‌كند.
كمپ، زائرسرا، چاه‌داشي، نهبندان و زاهدان مسيري است كه بازمي‌گرديم. اما افسون كوير با ماست. افسوني كه بي‌شك يك بار ديگر ما را به خود مي‌كشاند.

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 19:21 |

افسون کویر چیزی بود که همیشه دوست داشتم گرفتارش شوم. لمس زندگی مردمانی که جز خاک و افق ، جز آسمانی صاف و خورشیدی گرم، چیزی در منظرشان نیست. کویر افسانه های زیادی داشت، اما من تمام آنها را نشینده بودم تا این که فرصتی دست داد تا این افسانه ها را در مشت بفشارم. مشتی میان ماسه های پاک و رویایی لوت. سفری که باعث شد تمام لحظه های دولت آبادی را در جای خال سلوچ به چشم ببینم. به جرات می توانم بگویم اگر کسی کویر را تجربه کند افسون آن تا آخر عمر رهایش نمی کند. بلایی خوشایندی که امروز در تمام ساعات دلتنگی من جریان دارد. آنچه می خوانید قسمت اول گزارشی است که پس از بازگشت از زیباترین سفر کویریم نوشته ام.  این سفر گزارشي از تازه‌ترين سفر به كوير لوت است كه تا امروز هيچكس نتوانسته تمام آن را فتح كند.

 

 

 

فتح گرمترين كوير ايران؛ دشت لوت

نبايد بيشتر از 45 ثانيه طول بكشد. تنها همين زمان فرصت‌ داري كه نگاه از افق بدزدي تا دچار مشكل نشوي. نگاهت اگر گره بخورد به افق، نيمكره چپ مغز به خواب مي‌رود. اين خواب آرام، رشته‌هاي عصبي را سست مي‌كند تا به اندازه‌اي كه احساس سقوط مي‌كنی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در جمعه پنجم اسفند 1384 و ساعت 3:31 |

از بیدل می پرسند،یک بیت بی پایان می توانی بسرایی؟

بیدل می گوید:

اشارت می کند، پیری به انگشت عصا هر دم                      که مرگ اینجاست، یا اینجاست، یا اینجاست. . .

. . .

راوی قرار بود پیش تر از اینها روایت کند. اما بی پایانی حرفهای ناگفته آنقدر سنگین بود برای این زبان و قلم که هر چه دلتنگی ننوشتن به سراغم آمد یارای ایستادن پیش این خستگی پیدا نشد. مثل همیشه پس از روزها و ماهها مغزنوردی باز هم دست به دامان قله ادبیات شعر و زندگی «حافظ» شدم.نگاهی مبهم و پرسوال با سطرهایم همراه است. خنده ای می کند و تهوع سارتر را به یاد می آورد.تمام اشیا اتاق از نگاهم دور می شوند. دود سیگار نفسمم را به شماره می اندازد. . .

 

«مرگ در جایی خارج از زندگی است و جایی ندارد. پس مرگ برای من وجود ندارد. ما مرگ را از طریق مرگ دیگران می فهمیم.»«اینچنین است و جور دیگری نمی تواند باشد.»

 

سیگاری می گیرانم. گیر می دهد. می خندد. اینها چهارنفرند. ما پنج نفر بودیم. بیدل شناس و حافظ شناس و مورخ. عکاس هم داریم. نشسته اند و خاطرات تئاتررا شخم می زنند. می خندند. اما من تصمیم گرفته ام روایت کنم. از هر چه که دیده نمی شود؛ و حتی گفته نمی شود. روز خوبی برای آغاز است. چای خورده ایم. سیگار را گیرانده ایم  و کاری نمانده است که انجام دهیم. تمام جهان همین است. «اندیشیدن.»

 مطلع روایت را از تاریخ شاهد می گیرم. از کوچه های شیراز. از حافظ.

 

تو همچو صبحی و من  شمع خلوت  سحرم         تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم

چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست        بنفشه زار  شود  تربتم    چو     در  گذرم

بر آستان   مرادت   گشاده ام   در      چشم         که یک نظر فکنی  خود  فکندی  از نظرم

چه   شکر   گویمت  ای  خیل غم عفاک الله         که روز  بیکسی آخر  نمی روی  ز  سرم

غلام   مردم   چشمم    که    با      سیاهدلی        هزار     قطره    ببارد چو  درد دل شمرم

به هر  نظر  بت  ما  جلوه  می کند     لیکن         کس  این  کرشمه نبیند  که من همی نگرم

                                     به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد

                                     زشوق   در  دل  آن   تنگنا  کفن بدرم

+ نوشته شده توسط بهنام همایونی در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 20:26 |