تبليغاتX
روايت
من نخواهم مرد

همانند پرچمی که هزاران سرباز بسویش شلیک می کنند

 و او همچنان می خرامد در باد

من نخواهم مرد

                 همچون پرچم

                    همچون باد

+ نوشته شده توسط راوی در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:38 |

بی تعارف باید اقرار کرد، تمام زندگی بشر پرسش است. پرسش هایی گاه بنیادین و  گاه بی اساس. اما نمی توان از این حقیقت فرار کرد که در برابر هیچیک از پدیده های هستی حرفی برای گفتن نداریم. این تمام حقیقت است. هر چند اشرف باشیم و سرتر از همه . که همین اشرفیت ما را در مجالی قرار داده که اگر حفظ ظاهر را کنار بگذاریم در پایین ترین مرحله از درک هستی قرار داریم...... واقعن چه کسی جرات می کند خلاف  این را بگوید.

هنوز زمان زیادی از روزهای خاکستری عمرم نگذشته که نمودار زندگی  من، جهتش را عوض کرد و امروز رو به بالاست . هرچند سرعتی متوسط دارد اما همین که  صعودی است، یعنی رنگ زندگیمان در حال تغییر است. حالا این را به حساب آمدن بهار بگذارم یا رفتن زمستان. به حساب خرگوش یا دلسوزی هستی. کدام یک؟ دست کدام را ببوسم که مرا از آن هجمه تاریک و وحشتناک نجات داد. این سوال هرچند اساسی است اما همه گزینه هایش منتهی از یک چیز است. حکمت خداوند. حکمتی که همراه با تغییر بینش و نگاه من به زندگی برایم هجا شد تا ذره به ذره آن را بتوانم ببینم. پرسشی که هستی من، بهار من در تثبیتش نقش مدادی پررنگ داشت که میان انگشتانم چرخید و چرخید تا این پیام حیات در دفترم نقش ببندد.

حوالی 33 بهار از عمرم می گذرد. هزار بار بالا و پایین شدم در این عمر. از عشق های کودکانه تا مرگ مادر و غرور  برادرانه، برای پدربودن یا که مادر شدن  برای خواهر کوچکترم که 5 سال بیشتر نداشت؛ بگیر تا کنجکاوی های نوجوانی و استقلال طلبی های جوانی و تجربه خام عشق در آغاز میانسالی. همه و همه حوادثی را برایم رقم زد که گاه بسیار سنگین تر از توان تحمل شانه های آن روزم بود.

امروز نیم نگاه من به دیروزهای تلخ است و شیرین، نیم نگاهم به فرداهای مبهم. اما این ابهام دیگر ترس ندارد که هیچ، به نظر می رسد بلوغی در من حادث کرده که می تواند یاریم کند تا آن را به ایهام و پرسش و پاسخ بدل کنم. امروز من اینجایم. با همه زخم های فراز و فرودها. با کارنامه ای نه چندان درخشان از نظر خودم که می تواند وظیفه مرا نسبت به پیرامون فردا بسیار سنگین تر کند.

هستی من پرسشی است که در حوالی عشق، وارستگی، فنا و دست آخر یکی شدن می گردد و امروز آگاهم از این که هر چه باشد خیر است که این هستی جز به خیر نبوده و نخواهد بود..... سخت است باور این مفهوم از من؟ نه!! هر کسی در زندگیش یکبار از آن نقطه عطفی که برایش زاده شده می گذرد. من هم گذشتم و این گذشت هر چه نداشت، تلنگری عظیم داشت که همه وجودم را به تسخیر فرمان عظیم بندگی در آورد.

بهار 90 بی شک در نمودار حیات من یکی از اوج هایی است که رسامان زندگی می کشند، اما برای من نقطه آغاز است. آغاز حیاتی پرسشگرانه که تلاش مِی کنم پرسش هایم بتواند پلی باشد برای پیمایش وظیفه عقلی و احساس عاطفی من. اینجا که من ایستاده ام زندگی جور دیگری دیده می شود. جوری که هرگز ندیده بودم . دروغ اگر نباشد، همیشه حسی نسبت به چیزی عجیب در من وجود داشت که باعث تفاوت دیدگاه با نزدیکترین های زندگی ام می شد. این همان حس است. همان حس عجیب بودن در حیاتی که همه سویش هدف است و حکمت. گذرگاه های دیروز اگر نبود من اینجا را نمی دیدم. مسیر دشواری که سالهای قبل شکل زندگی را برایم آنقدر تیره و تار کرده بود امروز از دشتی فراخ و دامنه ای گلگون گذر می کند که حالا حالاها باید رفت. افقی در کار نیست.

زندگی من رو به بی زمانی است و این آغاز پرسش هایی مردی است که سکوت هایش به انزوا تعبیر می شد و شورهایش به دیوانگی. امروز اما زندگی جور دیگری است و این راه از اینجا که من می بینم آنقدر طولانی است که تردیدی ندارم قالب انسانی من توانی برای تمام کردنش ندارد و این چه خوش پیغامی است از وادی عشق که باقی عمرم در این بخش از هستی میان هلهله ای از هیاهوی روشنگری و پرسشگری است. خوشا به حال من.....

 

 

+ نوشته شده توسط راوی در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 و ساعت 14:29 |
 


  


 گفتا خبر این است افسوس افسوس

در خبرها دیدم انتقال توله ببرهای روسی باز هم به دلایلی به تعویق افتاده، در جستجوی چرایی و چگونگی این خبر بودم که خبر مربوط به کشته شدن بیش از نیمی به روایتی و تمام شیرهای باغ وحش تهران به دلیل بیماری به روایت دیگر و جنگ و جدالهای همیشگی مسئولان به تبع آن نگران ترم کرد. نگران از عمق شدید فاجعه در مدیریت و پیشرفت برق آسای این عمق با تمام توان. دستم به قلم نرفت تا چیزی بنویسم که نوشته استاد کرمی خود هویدای این ماجراست. مهم این است دانسته شود مهم این نیست که بگوید.... در جدال بین طبیعت ایران و انسانهایی که خود را مالک بلامنازع آن می دانند معلوم نیست چه خسارتها و تاوانهایی باید داده شود تا زنگ خطر به صدا درآید. زنگی که نه گوش طبیعت که گوش مسئولان آن را به وحشت اندازد.

یادداشت استاد ناصر کرمی در مورد مرگ ناگوار شیرها در باغ وحش تهران

تعویق دوباره زمان انتقال ببرهای سیبری به ایران

+ نوشته شده توسط راوی در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 16:12 |
بچه که بودم به دلیل دیدن زندگی های سنتی و مردسالارانه و صدالبته مکر و نیرنگهای زنانه برای مقابله با این شیوه زندگی تعاریفی برای خودم برگزیدم که تا چندی پیش فکر می کردم درست و قابل اعتمادند. هزار دلیل درست و نادرست دست به دست هم داد تا چزخه زندگی به صدا افتاد و جیرجیر اعصاب خوردکنش شد سرطان زندگی ما. گفتم شاید این همه اعتماد من به شیوه خودم که آن روزها همه آرزوهایش را می کردند باعث شده نتوانم آنگونه که سزاوارمان است روزها را به هم گره بزنیم. تمام تلاشم این بود که با حفظ اعتماد و نقش محکم عشق جنگهای تن به تن و نامنصفانه را با کمترین خسارتی به پایان ببریم. این فضا شروع شده نشده، دوباره جریان به ابتدای ماجرا بازگشت و باز هم سوال بی جواب من که آیا راه و رسم من اشتباه است یا امروز نمی توان این شیوه را در پیش گرفت شد خوره جان. اگر مشکل فقط امروز و فردا و پس فردا باشد تحملش مِ کنم چون همیشه تن و بدنمان را می کوفتیم تا در حین شنا کردن برخلاف جریان عام زندگی خستگی از پای درنیاورد این رنجور تن کم مایه را.اما اگر این شیوه تنها به خاطر مثل دیروزها نبودن در جان و روح من ریشه دوانده باشد چه؟ آنوقت حق با کسی است که امروز مرا ترک کرده تا بگوید عشق و نان یعنی گرسنگی و اینجورها که بویش مِ آید این گرسنگی تنها آدم را به قبرستان می فرستد. هر چند کمی تسلیم شده بودم و قرار شد، مثل دیگران باشم و همه تمرکزمان در زندگی را تقدیم تهیه اسباب و لوازم آسایش کنیم. اما هنوز شروع نکرده بودیم که دوباره محکوم شدم و دوباره تنها.

نمی دانم چه کسی این حرف را برای نخستی بار از ذهن و جان من استخراج کرد که عاشق یعنی گرسنه. من هرگز چنین نظری نداشتم و نخواهم داشت. با اینکه می دانم دلیل چنین عبارتی چیست اما ترجیح می دهم عشقم کمی کم حرارت تر باشد اما مطمئن و آرامبخش اما مجال چنین تغییر بزرگی به من داده نشد.

من اگر با رنج و اندوهی بزرگ شدم که امروز به خاطر نبودنشان این رنج هایی از شکل دیگر را متحمل می شوم گناهکار نیستم اما اگر نتوانم ادعایم را که دوست داشتن تو و انجام همه تلاشم بر آرامش توستبه اثبات برسانم گناهکارم. این وسط می ماند اعتقادات یک انسان که سخت و بی رحمانه نشان دادی مفت هم نمی ارزد. برای همین امیدوارم اشتباه نکرده باشی چون اگر اشتباه کرده باشی من دیگر توانی برای رنج کشیدن و حمل عذاب وجدان ندارم. اگر بی من آنچه داری آسایش و آرامش است من حرفی ندارم.

حداقل یک بار هم که شده چنان خواهم بود که بدانی تمام حرفهایم برای مهم تر بودن نظر و حس و حال تو درست بود. همیشه درست بود. نامش را هر چه می گذاری فرقی ندارد اما این به معنای تسلیم شدن نیست. شاید دوست داشته باشی دنبالت بیام، عذرخواهی کنم، دستت را ببوسم و تو با با هر حسی که داری دستم را پس بزنی که نه: به همین سادگی ها نمی شود بخشید و من نمی دانم چرا نمی توانم آن لحظه بپرسم چرا قرار است بخشنده تو باشی و گناهکار من. این بار برخلاف هر داستان مشابهی، خود را سزاوار آرامش می بینم چون فقط تو می دانی امروز چه ها می توانست باشد و نیست و بر عکس آن.

 این کشتی قرار بود در ساحلی آرام لنگر اندازد. من اگر قرار باشد همه زندگی ام رادر این راه تقدیم کنم خواهم کرد تا این کشتی که نمی دانم اصلن چرا روی دریایی چنین متللاطم بالا و پایین می رود به ساحل ارامش برسانم. اما دیگر قراری بین ما نخواهد بود. چون ظاهرا فقط به همین شرط این فضا ارام می گیرد.

انگار نشد که میان جهانی چنین پراشوب سبدی از گلهای آرام تقدیمت کنم.ببخش اما فکر نکن از ضعف، اندوه یا شکست کنار می کشم، چون اگر حق با تو باشد و آرامش تو جایی دورتر از من در انتظارت باشد من حق ندارم آنرا از بین ببرم.

یکی از چیزهایی که در کودکی فکر می کردم اگر اتفاق بیفتد دیگر زندگی مرد و زن معنایی ندارد ترک کردن خانه بود. چیزی که هنوز هم درست است. چمدانی که آخرین تصویر تو قبل از بسته شدن در است تنها لباس ها را نمی برد، غرور و عشق و ناز و نیاز و هرچه عزت و احترام می توان یافت را با خود می برد و من از از دیدن این تصویر بسیار وحشت زده ام.. آنقدر که به سختی و رنج سکوت می کنم که خدایا نکند دلی را شکسته باشم و ندانم...

+ نوشته شده توسط راوی در سه شنبه سوم اسفند 1389 و ساعت 13:52 |

وضعیت اسفبار منابع آبی، تالابها و رودها، وضعیت ناگوار تاریخ و فرهنگ پنهان در لایه های آن، ناگواری شرایط زندگی در لایه های زیرین پوست شهر، و از همه مهم تر منابع مالی و انسانی وکارشناسی  به تاراج رفته توسط  زندان جهل مدیرانی که بی هیچ رنجی فرصت ها را به یغما برده اند واضح ترین اتفاقات روزمره این سرزمین است.

اقتصاد و صنعت و رنج و اندیشه و هنر و هر چه که از رهگذر حضور انسان آزاد می تواند امکان حیات بگیرد اینجا در حال افسانه شدن است. افسانه هایی که مادران به واسطه تعریف کردنشان داغدار می شوند و پدران افسرده.

کوههایی که هر روز از شرم دامانش آب می شوند و درختانی که از خجالت ریشه هایشان زرد می شوند عادی ترین تصویر اینجاست. کمی حوصله این حوالی را برایتان عین روز خواهد کرد. روزی روشن با هزار تیرگی در متن و بطن. من اینجایم تا روایت کنم هر آنچه که باید روایت شود.

+ نوشته شده توسط راوی در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 و ساعت 1:6 |
سلام. بی تعارف و بی دغدغه باید گفت اوضاع از هر حیث اینجا آشفته است. اینجا کجاست. سرزمین مادری یا نامادری. سرزمین پدری یا شوهر مامان. به هر حال اینجا سرزمینی است که روزی به بودنش افتخار می کردیم اما امروز نه هوا هوای ماست نه خاک خاک ما نه مرگ مرگ ما.

اینجا حرف برای گفتن بسیار است. درد برای نالیدن بیشتر و بیشتر.باید اینجا را جدی گرفت از این منظر که بی هیچ بهانه ای زندانیت می کنندبی هیچ بهانه ای هستی ات را می ستانند و بی هیچ بهانه ای عشق را به مسلخی می برند که تنها بهانه اش را نام و یا و زندگی تو مِ دانند. حرف ها ناگفته این دیار درد و سوزش بیش از ان است که پنداری می توان تحملش کرد. کمی صبر کن ببین در این شهر چه خبرها که نیست. کمی بیشتر هم صبر کنی پوست این شهر را بالا می کشم تا ببینی چه کرم ها این زیر در حال لولیدند.

+ نوشته شده توسط راوی در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 و ساعت 21:37 |
من خیلی ها را می شناسم، پس مهم نیست اگر خیلی ها مرا نشناسند. راوی پرشور چند دیروز قبل ترها و گوشه نشین شوک زده همین دیروزها.... مهم نیست که زمان زیادی از آخرین حضور سبز حرفهای من نمی گذرد ،من این زندگی را به طول نسجیده ام که این بار هم چنین کنم. به ماه که بنگری کمتر از ۱۵ است غیبتم به من که بنگری سالهاست حال و حوصله از کف داده ام . امروز را باور کن اگر به معجزه ایمان داری که من هنوز چند سال دیگر می بایست در مرگ باشم و شاید از چهل که گذشت نوبت بیداریم برسد.

باورتان نمی شود حجم سنگین خستگی در کاسه کوچک صبوری چقدر معادله های ناهمگون می سازد. اینجا معنای زندگی را گرفته اند و ما تردید بودن و نبودن را از یکدیگر می دزدیم. اوضاع این حوالی چقدر بد آشفته است که من ، تو و هر که می شناختم به صبوری  و مهر دیگر ردپایی از خود به جای نمی گذارند.

این معجزه بودن است میان هجمه آتشی که قرار است نقاب سیاوش از چهره ابراهیم بیافکند و اصلن مهم نیست از تو به عنوان خاری، خسی یا که حتا شرری استفاده کنند تا گر بگیرد آتش این کین و دشمنی به ظاهر طاهر.

این آخرین حضور من است و آخرین جرعه های با هم بودنم. اگرم توان ایستادن باشد خواهیم بود  و گرنه عقد بین من و قلم خودبخود فسخ است به هزار دلیل .

من راوی لحظه های بودن این سرزمین بودم. روزنامه نگاری عاشق کلمه و مهم تر از آن عاشق سوگندی که خدا به آن حورد. من روزنامه نگار بودم اما حکایت زشتی است چرایی بودن و نبودنمان. با این حال برای آخرین بار از میان همه این خستگی ها برمی خیزم تا اگر هیچ کاغذ سفیدی را برایم به غنیمت نمی گذارند اینجا را پلی کنم میان آنچه می بینم و آنچه می بینید.

مهم نیست نامشان را ببرم یا نه خودشان بهتر از هر کس دیگر می دانند جرقه کوچکی هم به خرمن داناییشان بیفتد چه لذتها که نمی بریم از این سودایی و سحر شگفت انگیز قلم. من راویم هر چند خسته و اندوهگین اما تمام آنچه را که می بایست از خداوند به ارث می بردم به یکجا به سهم خواهی نشستم تا اگرم قرار است صدایم گوشی را بنوازد، بنوازد و گوشی را بهراسد بهراسد.من امروز اینجا نشسته ام بر فراز همه رخم هایی که به حق و ناحق به تنم روا داشتند تا خرمنی سازم از این گوشت و پوست و خون، تا ببیندم که هنوز اینجایم ، ایستاده هر چند با زانوانی کم طاقت ولی از این همه رخم ناصور و نعش های مثله شده گذر کردم و خواهم کرد.

روایت زنده خواهد ماند، اگرچه حتا روزی رسد که نباشم چون حقیقت چیزی نیست که بتوان میان مشتی از هر چه که پنداری پنهانش کرد. حقیقت وجودی من و تو و آنچه که قلبمان برایش می تپد، عظیم ترین کهکشانی است که می توانی تصورش را بکنی.

من یک نویسنده ام و اگر نام این جمله را غرور می نهید خیالی نیست که سالها تواضع ،تنها زخم بر سر و صورتمان زد بی آنکه کسی این سکوت کثیف و زجرآور را بشکند. این قلم کمی خونین است نمی دانم تا کجای تنت پیش خواهد رفت اما بدر هر چه حجاب است که حقیقتی که تنم را به مسلخ عشق برد امروز در دستان من است تا بر تو جاری کنم. بر تو یی که تنها تفاوتت با من جایی است که ایستاده ای....من خواهم نوشت تا هر چه بند بر این دست و پای بود پاره شود. یا به سلامت از این گذر می گذرم یا دست و پای به یادگار این حقیقت خواهی خواهم گذاشت.تویی که دوستم می داری لبخندی بزن که امروز نه به اختیار که به وظیفه برخاسته ام که کنارت باشم کنار تنهایی و ترس های تو تا میان بازی های چشم هامان در سکوت آنها را جا بگذاریم که خانه بعدی هرگز جایی برای ترس هامان ندارد. همراه شو با من تا از زندگی بگویمت با چشم هایی که داده اند همانند چشم هایی که تو داری و سر تعظیم فرود می آورم اگر نگاهت را با من به تجربه بنشینی....

هر چه دروغ و ریا بود، بس است... امروز و فردا نوبت گفتن و شنیدن حقیقت است.

+ نوشته شده توسط راوی در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 و ساعت 14:48 |
 

اگر می خواهید از طبیعت، تاریخ، فرهنگ و اداب و رسوم آذربایجان دیدن کنید. اگر می خواهید سفری چند روزه با حداقل هزینه به سرزمین پاک آذربایجان داشته باشید. اگر می خواهید روستاهایی مانند کندوان، زنوزق، اشتبین(روستای محل تولد نباتی شاعر) و خشکناب( روستای محل تولد شهریار) دیدن کنید.

اگر مِ خواهید ماهیگیری در ارس را تجربه کنید و از تاریخ و معماری حاشیه آن دیدن کنید. و خلاصه اگر دوست دارید در میان همه ناکامی های این زندگی چند روز دل به طبیعت بزنید،روایت با شما خواهد بود تادر لحظه به لحظه سفر همراهیتان کند. وبلاگ شبدیرسیر و  سایت شبدیزبه عنوان پشتیبان اطلاعاتی  همه سوالات شما را پاسخ خواهد داد.

راوی این روزها ساکن تبریز است. ساکن قلب آذربایجان تا برای همراهیتان در تمام سفرهای شمالغرب کشور هر کمکی از دستش بر می آید، انجام دهد. امتحان کنید. ضرر نخواهید کرد.

 

فدای همه دوستان سبزاندیش

+ نوشته شده توسط راوی در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 12:4 |
 

روایت همچنان پاربرجا خواهد بود اما تنها در حوزه گزارش و خبر. دلنوشته هایم را به نام هستي  نام نهادم تا اين دو دنياي موازي مجال به هم رسيدن نداشته باشند.

+ نوشته شده توسط راوی در جمعه بیست و یکم اسفند 1388 و ساعت 15:46 |

باز هم سلام

قابل توجه تمام دوستان محقق،پژوهشگر، مطبوعاتی و صاحبنظران حوزه محیط زیست و گردشگری

با توجه به گشایش روابط دیپلماتیک بین ایران و برزیل بعد از 14 سال، همزمان با پایان تعطیلات سال جدید میلادی، نشست هایی بین مسئولان و دولتمردان برزیل و چند تن از کارشناسان کشورمان برگزار خواهد شد تا زمینه های همکاریهای مشترک اعم از روابط تجاری، اقتصادی، فرهنگی، گردشگری و به خصوص پروژه های مشترک در حوزه نفت و محیط زیست بررسی شود. از آنجا که وظیفه تدوین اطلاعات لازم برای این نشست ها به بنده محول شده خواهشمندم اگر در زمینه های زیر اطلاعاتی دارید، در اختیارم بگذارید تا نتایج نشست ها مثبت و ارزشمند شود.

1-     شباهتهای اقلیمی ایران و برزیل

2-     شباهتهای فرهنگی و مردم شناسانه دو کشور

3-     زمینه های مشترک مطالعاتی یا اجرایی در حوزه محیط زیست و گردشگری

4-     پتانسیل های وسوسه برانگیز طرفین در جاذبه های گردشگری

5-     زمینه های سرمایه گذاری برزیلی ها در ایران

6-     نحوه استفاده ایران از پتانسیل های انسانی و اقتصادی موجود در فوتبال برزیل

7-     بهترین تعاملات و تبادلات ممکن بین دو کشور

با اینکه به موارد فوق بندهای دیگری هم می توان افزود اما تدوین اطلاعات و حتی پیشنهادهای موجود در محورهای فوق می تواند تا حدود زیادی موقعیت فعلی و مورد انتظار طرفین را مشخص کند. البته اگر موارد دیگری هم می توانید به آنها بیافزایید، خوشحال خواهم شد.

اما نکته قابل توجه موجود در این فراخوان غیررسمی این است که اگر اطلاعات، مقالات و طرح های گردآوری شده به هر شکلی  اعم از کتاب، مجله، سی دی و یا بولتن عمومی شود، مطالب دوستان با نام خودشان منتشرخواهد شد. از طرفی اگر منافع مالی در این پروسه تعریف شود، به اطلاع خواهد رسید تا هر یک از دوستان و همکاران که در این فراخوان دست یاریشان را از بنده دریغ نکرده اند، از آن بهره مند شوند. منتظر مطالب و پیشنهادهای شما هستم.

+ نوشته شده توسط راوی در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 16:34 |